کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

پیِ خوابی شاید...

نه به هوای تفریح تن به سفر دو روزه ی آخر هفته دادم، نه برای جبران خستگی یک هفته ی پُرکار و نفس گیر. دلم برای سکوت تنگ شده بود. به آرزوی دیدن "مزار" با بقیه همراه شدم. تپه ی سرسبز زیبایی که گورستان ده بود. از اولین سالی که در آن روستا یک خانه ی ویلایی ساختیم در هر سفر به بهانه ای از دیگران جدا می شدم و پنهانی خودم را به آنجا می رساندم. نگاه که می کردی یک زمین سبز مرتفع ساده بود، اما چیزی از جنس وسعت و روشنی آسمان داشت که باعث می شد احساس کنی مثل پَر، بی وزن و رها شده ای. تنهایی در آنجا شکل صبور و خوشایند خودش را پیدا می کرد. قبرهای شهدا را بلندتر ساخته بودند، از سنگ های سپید. شهدا عکس داشتند، پرچم های سه رنگ بالای سرشان بود و تعدادشان مرا به حیرت وا می داشت. چقدر یک روستای کوچک، جوان داده باشد؟ مابقی مزار، چمنزار بود و سنگ قبرهای لا به لای سبزه ها و علف ها و چندتا درخت تناور پیر و نسیمی که گهگاه می گذشت.

به آرزوی دیدن مزار و حل شدن در سکوتش تن به سفر دادم، اما فرصتی فراهمم نشد که از دیگران جدا شوم. با این حال خیره شدن به تصویر وهم انگیز قله های سرسبزِ پنهان شده در لایه های غلیظ مه آرامم می کرد. و شکل ساده و بی دلهره ی زندگی روستاییان. صدای زنگوله ی گاوها و آواز خروس ها و چهچهه ی پرنده ها. کاش آرامش را می شد در کوله پشتی گذاشت و به سوغات آورد. گوش هایم، چشمانم، فکر و دلم بی اندازه خسته است. همهمه ی این روزها دارد مریضم می کند.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست*


گاهی هم تنها مونس آدمی خلوت خودش می شود. پنجره ها، دیوارها و صفحه های سپید، بیش از هر آدمیزادی گوش و دلِ شنیدن دارند.

* سعدی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..

هیچ

شش ماه است مامان را فقط از پشت اسکایپ شنیده و گاهی دیده ام. به ندرت از غصه های ریز و درشتم برایش گفته ام. چون می دانم بعدش آن سر دنیا شب تا صبح را در اضطراب و بی خوابی سپری می کند. یک وقت هایی برای خودم دلسوزی می کنم، به خاطر این همه تمرکز و تقلای هنگام سلام کردنم تا مطمئن باشم صدایم پرانرژی به نظر می رسد. به خاطر وقت های گریستنم که در می یابم او اینجا نیست تا پنهانی در اتاق خودش پا به پای من گریه کند، و در عوض با جهانی مواجهم که از هر همدلی و فهمی خالی ست. جهانی که مردمانش حرف ها و دردهای نگفته ام را از چشم هایم نمی خوانند، به هر چاق و لاغر شدن نامحسوس و تیرگی پای چشم و جزییات حال روح و جسم من حساس نیستند، دنیایی که از من بی خبرِ است.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..

مرا ببر به زمین و زمانه ای دیگر

از همان دوران شیرین و پرسعادت کودکی آرزو می کردم عمرم کوتاه باشد. درست شبیه آن دمی که از فرط آرامش و خوشبختی یا زیبایی منظره ی پیش چشمت آرزو می کنی دنیا در همان لحظه توقف کند و همه چیز تمام شود. وقتی فکر می کنم برایم عجیب است که ذهن کودکانه ام چطور از هراس های بزرگ شدن به خیال مرگی زودهنگام پناه می بُرد. این روزها بیش از هر زمان دیگری میان اشتیاقم به زندگی و میلم به ترک آن در نوسانم. فکر کردنم به مرگ نه حاصل افسردگی که از سر دلزدگی و دلتنگی است. خیال رها شدن از این زمانه ی پر از سیاهی و جهل و نفرت و خون آرامم می کند. هر سال تا مدت ها بعد از عرفه هنوز به این فراز دعا فکر می کنم:

الهی اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى الْمَذاهِبُ فى سَعَتِها وَتَضیقُ بِىَ الاَْرْضُ بِرُحْبِها

پناهم تویی، آن هنگام که راه ها با همه وسعتشان درمانده ام می کنند و زمین با همه گستردگی اش بر من تنگ می شود.

درمانده ی تنگنای این جهان وسیع بودن، بیماری این روزهای من است. خیلی وقت ها به جایی فکر می کنم که موطن باشد، خانه باشد، بتوان در آن آرام گرفت و به آن دل بست. روی زمین اما پیدایش نمی کنم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..

به خواب روی شانه ات، بیا بدعادتم بکن.

«تکرار منبع همه ی شادی ها، ضامن همه ی شادی ها و مایه ی مرگ همه ی شادی هاست».
استانبول، اورهان پاموک.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..