کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

پر کردم هستی ز نگاه

خودم را دوست دارم وقتی بلندم می‌کند، خم می‌شود خاک از سر زانوم می‌تکاند و یک نگاه عمیق می‌اندازد بهم که “اشکال نداره، بیا بریم یه کم هوا بخوریم”. برای خودم مانتو خریدم و دو‌ کتاب خوب و پاستای گوشت که سس خوشمزه‌ای داشت و پنیر پیتزا قاطیش کِش می‌آمد. این چند روز هوا انقدر خوب و قشنگ‌ بود که آدم دلش می‌خواست با همه کوچه و خیابان‌های شهر به صلح و آشتی برسد. این اطراف هم چندتا خانهٔ ویلایی قدیمی هست که من یک دل نه صد دل عاشقشان شده‌ام. پرچم عزای امام حسین (ع) را هنوز از بام و درشان برنداشته‌اند و من دوست دارم خیال کنم جز این هیچ غمی دستش به آن باغچه‌ها و پنجره‌ها و ایوان‌های مصفا نرسیده تا به حال. 


* عنوان مصرعی از سهراب سپهری است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

یه حبه قند

سال ۹۰ فیلم‌های "یه حبه قند" و "سعادت‌آباد" همزمان اکران شدند. دو پنجره به دو دنیای متفاوت. سعادت‌آباد البته پرفروش‌تر بود اما من تا همیشه شیفتهٔ‌‌ یه حبه قند ماندم. همانقدر که زندگی مدرن و شهری و لوکس سعادت‌آباد و آن اضطراب و بیماری پول و شهوت و روابط فرسوده و پرتنش و خالی از مهرش حالم را بد می‌کرد، شیفتهٔ جریان طبیعی زندگی، قهرها و آشتی‌ها و جشن‌ و عزا و عشقی بودم که توی یه حبه قند جریان داشت. به من باشد ترجیح می‌دهم "پسندیدهٔ‌" صبور خجول و از همه‌جا بی‌خبر باشم تا "یاسی" و ترجیح می‌دهم به جای امریکا رفتن، کنج آن خانه‌ قدیمی یزد خودم را از دنیا قایم کنم و بین قاسم کم‌حرف و پسر آقای وزیری حتماً اولی را انتخاب می‌کنم. اگر هیچ‌چیز سر جای خودش نیست مال این است که من باید توی کویر به دنیا می‌آمدم و روستایی‌وار زندگی می‌کردم و یکی بودم از یک عالم بچهٔ‌ قد و نیم قد که کشف جهان را از قورباغه‌های حوض وسط حیاط شروع می‌کردند و از کودکی با مفهوم مرگ غریبه نبودند. حالا به جاش خیلی چیزها دارم و دیده ام و می‌دانم که حالم را بهتر نمی‌کنند و درست و حسابی به دردم نمی‌خورند و شب‌ها خواب چیزهایی که ندارم را می‌بینم. 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

إِذَا عَرَضَتْ لَهُ مُهِمَّةٌ، أَوْ نَزَلَتْ بِهِ مُلِمَّةٌ، وَ عِنْدَ الْکرْبِ


یا مناجات بنده‌ای که ستاره‌های هفت آسمانش پشت ابرهای تیره و تار گم‌ شده‌.


* عنوان دعای هفتم صحیفه سجادیه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

“کاش بمیری”!

این هم از وقت‌هایی که “مثل پروانه” دورم‌ گشتند و نگذاشتند “آب توی دل”م‌ تکان بخورد. ببخشید. باور کنید اگر امکان داشت این لطف را در حق خودم می‌کردم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

The Hours

یک روزهایی درونم سکوت محض است. نه اعتراضی، نه اشتیاقی. آرزو؟ مدت‌هاست که نداشته‌ام. چیزهای زیادی را خواسته‌ام، اما آرزو نکرده‌ام. آرزویی که نباشد، آینده می‌شود یک کتاب ناگشوده‌ که خبر نداشته باشی چه کسی به چه زبانی نوشته، چرا نوشته و اصلاً دربارهٔ چیست. من البته عادت داشته‌ام با خاطرات گذشته زندگی کنم؛ مثل درختچه‌ای که از ریشه‌ای پنهان درون خاک تغذیه می‌شود. این سال‌ها اما نشانه‌های گذشته یکی یکی از پیش چشمم ناپدید شده‌اند، رد پاها مدام کمرنگ‌تر می‌شود، و آنچه در خاطرم مانده یادآور فقدان‌هاست، درد دارد، پس فراموشش می‌کنم. مثل کشور بدون تاریخ، نامطمئن. مثل پنجرهٔ بی‌چشم‌انداز، سردرگم. همه‌چیز بوی زوال می‌دهد. پیری باید همین شکل را داشته باشد. شکل حافظه‌ای که روز به روز خالی‌تر می‌شود و نگریستن به آدم‌ها و چیزهایی که شاید فردا دیگر نشناسی‌شان. تو می‌مانی با یک اکنون متزلزل و تهی.  شبیه یک ذهن پیر، خودم را به رد اشیا و ابعاد سادهٔ کوچه و خانه مشغول کرده‌ام. خانهٔ جدید را دوست دارم. فقط خودم می‌دانم چرا اما وقتی دیگران از من می‌پرسند، جواب‌هایی می‌دهم که با منطقشان جور در بیاید. این روزها می‌توانم ساعت‌ها بی هیچ فکر و حرفی طلایی نور و نقش سیاه سایه‌ی برگ‌ها روی دیوار را تماشا کنم. دیدن و فهمیدنشان ساده است و هیچ مضطربم نمی‌کند. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..