کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

+

کوه‌نوردی بلد نیستم. نهایت هنرم این است که دفعه پیش اوایل دامنه‌ی دارآباد را تا آن درخت خشکیده‌ای که رویش یک کاغذ چسبانده بودند و با ماژیک قرمز نوشته بودند "خدا هست" رفتم و این دفعه ادامه داده‌ام تا "چشمه‌ی ناروَن". همان پای کوه اما که هنوز خیلی راه تا قلّه‌ای مانده که حرفه‌ای‌ها سرحال و صبح‌به‌خیر‌گویان به سمتش می‌روند، احساس رهایی می‌کنم. همین که اکسیژن پاک وارد ریه‌هایم می‌کنم و جز سکوت و صدای ریزش آب چشمه‌ها و گاهگداری صدای آواز پرنده‌ای چیزی نمی‌شنوم سبک می‌شوم. چه گرفتار شده‌ایم در اباطیلِ شهر.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

لیکن چه چاره، با بخت گمراه

"خداوندان اسرار" همایون شجریان را تازه کشف کرده‌ام. شنیدنش برایم یادآور تمام شب‌هایی‌ست که با "شب جدایی"ِ یادگار ماهور زندگی می‌کردم، به وقت شادی، به وقت دلتنگی، و از غرق شدن در زیبایی رازآلودِ آواز همایون خسته نمیشدم. از این آلبومِ تازه پیدا شده، امروز تا سرحد جنون "جانی و صد آه" را به تناوب و تکرار گوش داده‌ام. مثل بیهوده دمیدن در دهان مرده‌ای که نفس از نای و جان از کالبدش رفته باشد. چشمی و صد نم، جانی و صد آه... به هیچ بغض و اشک و آهی اما نتوانسته‌ام زنده کنم هیچ یک از چیزهایی را که دلم می‌خواهد برگردند. ماهور، خودم، تنهاییِ پاک و دست نخورده‌ام، خلوت شب‌های اندوه و اشتیاقم برای رسیدن به آرزوهای آن-روز-و-شب‌ها-ممکن را. تصنیف و آواز هم مثل خیلی چیزهای دیگر به جز یادها چیزی را زنده نمی‌کنند؛ و از یادها مگر جز لذتِ کندنِ پوست روی زخم‌های قدیمی چه چیزی بر می‌آید؟ "جانی و صد آه" را درد کشیده‌ام تمام روز و حالا از یک خون‌ریزی بی‌نتیجه، چقدر زخمی و خسته‌ام.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

از ترمه و تغزل

دوست داشتن، آنگونه که به ما القا کرده‌اند پیچیده و پرزرق و برق نیست. بنده‌ی آن زبان ساده و بی‌تکلًف دوست داشتنم که گاهی حتی به کلمه‌ هم احتیاج ندارد. دستورزبان روزمره‌ی عشق چیزی است مثل یک جوانه‌ی تُرد و نازک که در طول زمان از آب و آفتابِ توجه و مراقبت مداوم، گیاهی بالنده می‌شود. رشدی طبیعی که از همه کوه‌ کندن‌های افسانه‌ای، زیباتر و عمیق‌تر است، و به خاطر ظرافتش چه بسا دشوارتر باشد. خوش‌طعم‌ترین چای جهان همان است که بعضی صبح‌ها برایم دم می‌کنی وقتی که خوابم و خودت صبحانه نخورده و باعجله می‌روی. بیدار که می‌شوم صدای جوشیدن آبِ کتری به گوشم زیباتر از هزار غزل عاشقانه می آید. یک نفر توی کتاب‌ها و فیلم‌نامه‌ها بنویسد که عشق، نسخه‌ی تجویزی ندارد. دوست داشتن خالصانه، زبان خودش را پیدا می‌کند.

* عنوان، نام مجموعه‌ای از اشعار حسین منزوی است.
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
یاس ..

گرچه جوی خون بوَد نیلش کنی

به گمانم این سرگشتگی، همه‌ی همه‌اش هم تقصیر ما نیست. تقصیر ما نیست اگر همه‌چیز و همه‌جای این شکل از زندگی که به آن دچاریم، ما را از خودمان، و از حقیقت دور و بیگانه می‌کند. آن هنگام که نهیب "اقرأ کتابک"ام زنی، برایت اعتراف می‌کنم که غفلتم را هرگز توجیه و بهانه‌ای نبوده و نیست. پیش از آن اما کاش ببینی که نطفه‌ی زمانه‌ام را با غفلت و طغیان بسته‌اند؛ مرحمت کنی بر قایق شکسته‌ای که تاب گردابش نیست، دستم را در این میانه بگیری. دلم پَر می‌کشد برای آن شکل از زندگی که عشقت در تار و پود روزمره‌اش جاری باشد. مثل کِی و کجای مبهمی که گاه، آثار و بقایای پراکنده‌اش دلم را سخت به خود مشغول می‌کند. آن زمان و مکان نامعلومی که معماری خانه‌ها، کاشی‌کاری مساجد، کرشمه‌ی قلم خطّاط‌ها، نقش و نگارهای فرش، زخمه‌ی تار، ابیات غزل‌، استدلال‌های فلسفه، ادب بازار، آرایش جنگ، و کتاب‌ و کلاس‌ درس همه آشکار یا نهان به ذکر تو روشن بوده‌اند. نه معمارم، نه شاعر و فیلسوف و خطًاط و جنگجو. برای دوست داشتنت، شیوه‌ی الکنِ خودم را دارم. کاش آرایشش دهی به همان سیاقی که می‌پسندی.


* عنوان از مثنوی مولانا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..