کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

روزهای زوج-از ساعت ۵ تا ۶ عصر

ماهیچه‌هایی که تنبل بار آمده‌اند فریاد می‌کشند و روی تشکچه‌هامان عرق می‌ریزیم. آه و ناله‌مان که بلند می‌شود مربی جواب می‌دهد که «اشکال نداره، تازه از وقتی که دردتون بگیره کار شروع میشه. قبلش هیچ اتفاقی نمیافتاده». شاید ورزش یادم بدهد که دردهایم را دوست داشته باشم، با افتخار و بدون این همه سر و صدا در آغوش بگیرمشان و حوصله کنم تا بزرگم کنند. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

در روز روشن

بعد از یک عمر از قطار پرسرعت خیال پیاده می‌شوم، عینک‌ ایده‌آل‌گراییم را کنار می‌گذارم، جنازهٔ سنگین آرزوهای نشدنی‌م را از دوشم پیاده می‌کنم و پاهایم را می‌گذارم روی زمین سفت. به جای دست و پا شکستن برای بالا رفتن و رسیدن به قله‌ها، جایی روی همین دامنهٔ وسیع و کم ارتفاع واقعیت بساطم را پهن می‌کنم. وقتش رسیده که در سکوت و سکون نفس تازه کنم. اینجا که هستم دیگر نه چیزی در شکوه و زیبایی ابدی می‌درخشد، نه هر ورطه‌ای آنقدرها که گمان می‌کردم تیره و هولناک است. اینجا که هستم خاکستری‌تر و پست‌تر از چیزی است که دوست داشته‌ام اما دیگر از بام‌های بلند پرت نمی‌شوم. این پایین چقدر بهتر و ساده‌تر می‌شود همه‌چیز را دید. آدم‌ها بیشترشان نه مطلقاً دوست‌اند، نه مطلقاً دشمن. دوست‌ و دشمن لبه‌های تیزی از حماقت دارند؛ من هم. فاصله‌های درست را می‌گردم که پیدا کنم. عشق یک چیز منعطف و بی‌شکل است که نمی‌شود تعریفش کرد. نفرت به زندان تنگ می‌ماند. شکست‌ها آخر دنیا نیستند و موفقیت‌ها همراهند با یک شادی‌ گذرا. همیشه می‌شود بهتر شد، همیشه چیزهایی برای دیدن و فهمیدن هست. چیزهای کوچک، چیزهای زیبای کوچک دلم را گرم می‌کنند و قلبم روشن‌ترین چیزی‌ است که در این جهان دارم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

به مناسبت تولدش

بزرگ شدن با خواهری که هیچ شباهتی به خودتان ندارد واقعاً سخت است اما اگر از دست همدیگر جان سالم به در ببرید، می‌توانید خیلی چیزها یاد بگیرید. شاید اگر اختلاف سنی‌مان کمتر بود من زودتر می‌فهمیدم که لازم نیست این همه مؤدب و منظم و محتاط و کسل‌کننده باشم. نه اینکه دست از پا خطا نمی‌کردم اما بیشتر اوقات سعیم بر این بود و از اخم و تخم بزرگ‌ترها تا بن جان می‌ترسیدم. او؟ با جسارت و خودانگیختگیش همه‌ی قواعد را بر هم می‌زد و به هیچ جای دنیا هم بر نمی‌خورد. خوشحالم که بخش‌های نداشته‌ی همدیگر را زندگی کرده‌ایم.
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

پر کردم هستی ز نگاه

خودم را دوست دارم وقتی بلندم می‌کند، خم می‌شود خاک از سر زانوم می‌تکاند و یک نگاه عمیق می‌اندازد بهم که “اشکال نداره، بیا بریم یه کم هوا بخوریم”. برای خودم مانتو خریدم و دو‌ کتاب خوب و پاستای گوشت که سس خوشمزه‌ای داشت و پنیر پیتزا قاطیش کِش می‌آمد. این چند روز هوا انقدر خوب و قشنگ‌ بود که آدم دلش می‌خواست با همه کوچه و خیابان‌های شهر به صلح و آشتی برسد. این اطراف هم چندتا خانهٔ ویلایی قدیمی هست که من یک دل نه صد دل عاشقشان شده‌ام. پرچم عزای امام حسین (ع) را هنوز از بام و درشان برنداشته‌اند و من دوست دارم خیال کنم جز این هیچ غمی دستش به آن باغچه‌ها و پنجره‌ها و ایوان‌های مصفا نرسیده تا به حال. 


* عنوان مصرعی از سهراب سپهری است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

یه حبه قند

سال ۹۰ فیلم‌های "یه حبه قند" و "سعادت‌آباد" همزمان اکران شدند. دو پنجره به دو دنیای متفاوت. سعادت‌آباد البته پرفروش‌تر بود اما من تا همیشه شیفتهٔ‌‌ یه حبه قند ماندم. همانقدر که زندگی مدرن و شهری و لوکس سعادت‌آباد و آن اضطراب و بیماری پول و شهوت و روابط فرسوده و پرتنش و خالی از مهرش حالم را بد می‌کرد، شیفتهٔ جریان طبیعی زندگی، قهرها و آشتی‌ها و جشن‌ و عزا و عشقی بودم که توی یه حبه قند جریان داشت. به من باشد ترجیح می‌دهم "پسندیدهٔ‌" صبور خجول و از همه‌جا بی‌خبر باشم تا "یاسی" و ترجیح می‌دهم به جای امریکا رفتن، کنج آن خانه‌ قدیمی یزد خودم را از دنیا قایم کنم و بین قاسم کم‌حرف و پسر آقای وزیری حتماً اولی را انتخاب می‌کنم. اگر هیچ‌چیز سر جای خودش نیست مال این است که من باید توی کویر به دنیا می‌آمدم و روستایی‌وار زندگی می‌کردم و یکی بودم از یک عالم بچهٔ‌ قد و نیم قد که کشف جهان را از قورباغه‌های حوض وسط حیاط شروع می‌کردند و از کودکی با مفهوم مرگ غریبه نبودند. حالا به جاش خیلی چیزها دارم و دیده ام و می‌دانم که حالم را بهتر نمی‌کنند و درست و حسابی به دردم نمی‌خورند و شب‌ها خواب چیزهایی که ندارم را می‌بینم. 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

إِذَا عَرَضَتْ لَهُ مُهِمَّةٌ، أَوْ نَزَلَتْ بِهِ مُلِمَّةٌ، وَ عِنْدَ الْکرْبِ


یا مناجات بنده‌ای که ستاره‌های هفت آسمانش پشت ابرهای تیره و تار گم‌ شده‌.


* عنوان دعای هفتم صحیفه سجادیه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

“کاش بمیری”!

این هم از وقت‌هایی که “مثل پروانه” دورم‌ گشتند و نگذاشتند “آب توی دل”م‌ تکان بخورد. ببخشید. باور کنید اگر امکان داشت این لطف را در حق خودم می‌کردم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

The Hours

یک روزهایی درونم سکوت محض است. نه اعتراضی، نه اشتیاقی. آرزو؟ مدت‌هاست که نداشته‌ام. چیزهای زیادی را خواسته‌ام، اما آرزو نکرده‌ام. آرزویی که نباشد، آینده می‌شود یک کتاب ناگشوده‌ که خبر نداشته باشی چه کسی به چه زبانی نوشته، چرا نوشته و اصلاً دربارهٔ چیست. من البته عادت داشته‌ام با خاطرات گذشته زندگی کنم؛ مثل درختچه‌ای که از ریشه‌ای پنهان درون خاک تغذیه می‌شود. این سال‌ها اما نشانه‌های گذشته یکی یکی از پیش چشمم ناپدید شده‌اند، رد پاها مدام کمرنگ‌تر می‌شود، و آنچه در خاطرم مانده یادآور فقدان‌هاست، درد دارد، پس فراموشش می‌کنم. مثل کشور بدون تاریخ، نامطمئن. مثل پنجرهٔ بی‌چشم‌انداز، سردرگم. همه‌چیز بوی زوال می‌دهد. پیری باید همین شکل را داشته باشد. شکل حافظه‌ای که روز به روز خالی‌تر می‌شود و نگریستن به آدم‌ها و چیزهایی که شاید فردا دیگر نشناسی‌شان. تو می‌مانی با یک اکنون متزلزل و تهی.  شبیه یک ذهن پیر، خودم را به رد اشیا و ابعاد سادهٔ کوچه و خانه مشغول کرده‌ام. خانهٔ جدید را دوست دارم. فقط خودم می‌دانم چرا اما وقتی دیگران از من می‌پرسند، جواب‌هایی می‌دهم که با منطقشان جور در بیاید. این روزها می‌توانم ساعت‌ها بی هیچ فکر و حرفی طلایی نور و نقش سیاه سایه‌ی برگ‌ها روی دیوار را تماشا کنم. دیدن و فهمیدنشان ساده است و هیچ مضطربم نمی‌کند. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

"خارج" بوی سرما و نم می‌دهد.

بله امروز هوای این نقطه‌ی پایتخت بوی اردیبهشت را دارد. عطری درست میانه‌ی رایحه‌ی بهار و تابستان. خنکِ رو به گرم و چیزی که من اسمش را گذاشته‌ام "بوی رخوت ظهرِ تابستان" در ترکیب با کمی عطر خاک و چمن. چطور می‌توانم برای کسی توضیح بدهم که هوای هیچ‌کجای دنیا چنین عطری را ندارد و من به بوییدن فصل‌ها نیازمندم؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود

عکس پر از نور و رنگی که گوشه‌ی مسجد نصیرالملک گرفتم شده تصویر صفحه‌ی گوشیم؛ سوغات سفر. از یک وقتی به بعد دیگر زمستان‌ها برایم غیرقابل تحمل شدند. حالا که بهار شده مدام کنار پنجره‌‌ام و دلم می‌خواهد تمام رنگ‌ها را پشت پلکم ذخیره کنم برای روز مبادا. تصور می‌کنم که بهشت باید از تکثیر رنگ‌ جوانه‌ها و برگ‌های نو و گل‌های تازه شکفته ساخته شده باشد. حتماً عطر بهارنارنج‌های شیراز را می‌دهد که توی هواش یک عنصر مستی‌آفرین هست. از خودم دلخورم، از دلم که این کوله‌بار نفرت و رنجش را نمی‌تواند زمین بگذارد. از قول و قرارهایی که فراموش کرده‌ام. اما بهار که می‌آید و خاصّه که با شعبان همراه شده بشد، یک امید بزرگ توی قلبم و یک بغض دائمی ته گلویم می‌نشیند. گوشه‌ و کنار دل و جانم دنبال شکوفه‌ای می‌گردم که در آن تاریکی رسته باشد. دلم می‌خواهد خیال کنم که به آن شکوفه‌ی کوچک مرا می‌بخشی و خواب زمستانی‌ام بیدار شدنی این‌چنین دارد.

* عنوان از غزلیات سعدی است.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..