کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود

عکس پر از نور و رنگی که گوشه‌ی مسجد نصیرالملک گرفتم شده تصویر صفحه‌ی گوشیم؛ سوغات سفر. از یک وقتی به بعد دیگر زمستان‌ها برایم غیرقابل تحمل شدند. حالا که بهار شده مدام کنار پنجره‌‌ام و دلم می‌خواهد تمام رنگ‌ها را پشت پلکم ذخیره کنم برای روز مبادا. تصور می‌کنم که بهشت باید از تکثیر رنگ‌ جوانه‌ها و برگ‌های نو و گل‌های تازه شکفته ساخته شده باشد. حتماً عطر بهارنارنج‌های شیراز را می‌دهد که توی هواش یک عنصر مستی‌آفرین هست. از خودم دلخورم، از دلم که این کوله‌بار نفرت و رنجش را نمی‌تواند زمین بگذارد. از قول و قرارهایی که فراموش کرده‌ام. اما بهار که می‌آید و خاصّه که با شعبان همراه شده بشد، یک امید بزرگ توی قلبم و یک بغض دائمی ته گلویم می‌نشیند. گوشه‌ و کنار دل و جانم دنبال شکوفه‌ای می‌گردم که در آن تاریکی رسته باشد. دلم می‌خواهد خیال کنم که به آن شکوفه‌ی کوچک مرا می‌بخشی و خواب زمستانی‌ام بیدار شدنی این‌چنین دارد.

* عنوان از غزلیات سعدی است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

ای جگرپاره‌ام ای نیمه‌ی من

با شوق غریبی از میان آیه‌های قرآن برای پسرم اسم انتخاب کرده بودم، اسم زیبایی که تا پیش از آن به گوشم نخورده بود. بیدار که شدم آن نام از خاطرم رفته بود و تنها تصویر محوی از صفحه‌ی سپید قرآن مقابل چشمم داشتم. و یادم می‌آمد که توی خواب شادمانه حساب کرده بودم که آن نام با "سجاد" -که از قبل دوست داشتم- هماهنگ است و برخواسته بودم تا تو را خبر کنم. در رویا فرزندان زیادی زاده‌ام. دختر یا پسر. توی بیداری اما کنار این همه تلخی که آبستنم، جایی برای آن‌ها پیدا می‌شود؟ 


* عنوان مصرعی است از حسین منزوی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار


مدتی بود که آن تابلو خطّ "وارسته‌ام از تعلّق هر دو جهان" چشمم را گرفته بود. درست چند روز بعد از اینکه بالاخره پیداش کردم و آوردمش خانه، قرار شد که از این خانه برویم. چرا آن مصرع را می‌خواستم؟ شاید به خاطر سنگینی غل و زنجیرها. به این خانه فکر می‌کنم که برایم مجموعه‌ای از تعلّقات این جهانی و آن جهانی است. خیال رها کردنش غمگینم می‌کند. غم‌هایم را اما دوست دارم وقتی که مرهمشان تویی. هنوز خوبِ خوب یادم هست آن نمازخانه‌ی کوچک نمور و سرد گوشه‌ی غربت را که به دیوارش نوشته بودند "کُنْ فِی الدُّنْیَا کَأَنَّکَ غَرِیبٌ أَوْ عَابِرُ سَبِیلٍ"*. در تنهاترین گوشه‌ها دریافته‌ای مرا. این خانه یا آن خانه بودن چه توفیر می‌کند؟



* حدیث نبوی: در دنیا چنان باش که گویی غریب هستی یا که رهگذری.
عنوان مصرعی است از غزلیات مولانا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

بی‌لشگریم، حوصله‌ی شرح قصه نیست...

زنگ می‌زنند که بیا دور همیم، برای شام ساندویچ می‌خریم. سر و صدای صحبت و خنده‌شان از پشت خط گوشم را پر می‌کند. من وسط مصیبت خودم گیر کرده‌ام، تا زانو توی گِل. دلم چقدر آن‌جاست. تا قطع می‌کنم زنگ در را می‌زنند؛ دست بر قضا خودم هم برای خودم ساندویچ سفارش داده بودم. کز می‌کنم گوشه‌ی مبل پذیرایی و مرغ ویژه‌ام را گاز می‌زنم همراه با سیب‌زمینی و سالاد. معده‌ام از هجم زیاد حسرت و غصه‌ای که همراه با لقمه‌هام فرو می‌دهم برآشفته می‌شود. درد می‌گیرد و تیر می‌کشد و سفت و سخت اعتراض می‌کند. چه درد آشنایی! از کِی شروع شد؟ از پنج-شش سال پیش. میانه‌ی جنگِ نابرابر قبلی که چقدر تنها بودم و از کجا می‌دانستم جنگ دیگری را هم تجربه خواهم کرد، تنهاتر... «اصلاً‌ فکر کن جنگه. توی جنگ هم یه وقتایی آتش‌بس می‌دن که کشته‌ها رو جمع کنن و به داد زخمیا برسن». همان پنج-شش سال پیش توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم «توی بعضی جنگ‌ها از هر طرف که وارد شوی بازنده‌ای». چرا دارم همه‌چیز را تکرار می‌کنم؟ کوله‌بار دردهای کهنه روی دوشم سنگینی می‌کند. مگر قرار نبود وقتی به مقصد رسیدم پیاده‌اش کنم؟ مقصد را گم کرده‌ام. میدان جنگ مثل یک کابوس دائمی همه‌جا با من همراه شده. خسته‌ام. یکی باید به داد زخمی‌ها برسد.


* عنوان از غزل فاضل نظری.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

اسفند

می‌گرید، می‌خندد، فریاد می‌زند، سکوت می‌کند، خشم می‌گیرد، مهر می‌ورزد، روزهایی را تا شب در خیابان و روزهایی را تا شب در تخت می‌گذراند، خودش را گاه در انزوا و گاه در هیاهوی جمع غرق می‌کند، و در همه حال عمیقاً خسته است.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

وقت همچون خاطر ناشاد تنگ

نگران و ناراحت صف کشیده بودیم پشت در آی.سی.یو که مادربزرگم را فقط برای یک دقیقه ببینیم. کِی این همه اشتیاق داریم برای دیدن همدیگر؟ یک برگه داده بودند دست عمویم که رویش فقط دو کلمه نوشته بود no bacteria. همه حیران و مضطرب زل زده بودند به آن دو کلمه و برای هیچ‌کس معلوم نبود که این یک خبر خوب است یا بد. دلم می‌خواست از حلقه‌ی آدم‌های اندیشناکی که دور آن دو کلمه تشکیل شده بود عکس بگیرم و اسمش را بگذارم "پرتره‌ی ناپایداری زندگی".


*عنوان از مثنویات شیخ بهایی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

نی‌نامه

کویر، آرامشِ عدم، جایی که "بودن"ِ خویش را در غیاب وجودهای مزاحم در می‌یابی: نقطه‌ای روی گستره‌ی بی‌نهایتِ خاک و آسمان و تمام کهکشان‌ها. نقطه‌ای که در دلش فروزان‌ترین آفتاب‌ها و تاریک‌ترین چاه‌هاست؛ که خود جهانی است ناشناخته و نایافته. دل کندن، به دشواریِ ناممکن است. بریدن از افق بی‌کران و باز جای گرفتن در تنگنای عمودیِ دیوارها و برج‌ها و آدم‌ها. بازگشت از سکوت به هجمه‌ی صداهای نامربوط و نامطلوب، از بی‌وزنی به سنگینی دود و آهن، از بی‌رنگی به ملغمه‌ی هراس‌آور نقش‌های هضم‌ناشدنی. از کویر بازگشتن و در شهر جا نشدن.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

دلم همه‌جا هست و هیچ‌جا نیست.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله


شکایت‌هایم مال تو، عمیق‌ترین غم‌هایم مال تو، همه‌ی همه‌اش. جز خودت که خریداری ندارد. راستش را بخواهی من این معرفت را نداشتم هیچ‌وقت. خودت تنها خواستی‌ام. هرکجا رفتم تنها و غریب خواستی‌ام. مثل روز اول خلقت. مثل مرگ، مثل تاریکی قبر، مثل روزی که از خاک برخیزم. اینطور خواسته‌ای و اینطور می‌پسندم.


* عنوان: سوره یوسف، آیه هشتاد و شش.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

من به تنگ آمده‌ام از همه‌چیز..

انگار دهان بزرگی تمام دود و دمِ عالَم را پُف کرده بود توی آسمان تهران. چشم‌هام می‌سوخت، سرم درد می‌کرد، و نمی‌دانستم این‌ها از گریه‌های شب تا سحر است یا آلودگی. نفس‌هایم تنگ بود، خُلقم تنگ‌تر. از پنجره‌ی ماشین، تصویرهای کدر با سرعت رد می‌شدند. برای چند ثانیه مبهوتِ حرکات مرد جوانی شدم که کنار اتوبان پرتردد با یک تفنگ شکاری از ماشین پیاده شد و بعد رفت پشت درِ بازِ ماشین کمین گرفت. تا بفهمم چه خبر است، یک پرنده‌ی بیچاره از آسمان افتاد زمین و تن چاقش جلویمان غلتید روی آسفالت. محتویات معده‌ام به هم پیچید و احساس کردم دیگر تحمل جنون تهران را ندارم. تحمل آدم‌ها را ندارم. تحمل خودم و زندگی‌ام را ندارم. من اینجا چه می‌کردم؟ از این شهر چه می‌خواستم؟ از آدم‌های اطرافم؟ دلم می‌خواست فرار کنم. بی‌خبر. بی‌خبر از همه. برای هزارمین بار بهش فکر کردم. خیالش آرام‌بخش بود اما کجا را داشتم؟ نه جایی را داشتم و نه کسی منتظرم بود... شب خودم را به زور اپلیکیشنِ مدیتیشن خواب کردم. صبح توی دفتر قرمزم چند صفحه نوشتم، بعد از مدت‌ها. شاید ذهنم کمی آرام بگیرد. آخر نگاهی انداختم به نوشته‌های درهم و برهمم و دیدم چقدر تکرار کرده‌ام "ناپایدار"، "نامعلوم".
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..