کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

گشت و گذار شبانه

«در بهار ١٧٩٠، فرانسوی بیست‌وهفت ساله‌ای، با نام گزاویه دو متر، سفری به گِرد اتاق‌خوابش کرد، و گزارش آن‌چه را دیده بود، سفری در اطراف اتاق‌خوابم عنوان کرد. دو متر در سال ١٧٩٨، سرخوش از تجربه‌اش، سفر دیگری را آغاز کرد. این‌بار، همان سفر را در شب انجام داد و گزارش آن‌ را گشت‌وگذار شبانه در اطراف اتاق‌خوابم نامید.»

-هنر سیر و سفر، آلن دوباتن.


اما کتاب‌ها... هرچه جهان از لذت و آرامش خالص تهی شده باشد، کتاب‌ها هنوز هم بهترین پناهگاهند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

آوارگیّ کوه و بیابانم آرزوست.

اگر به زیستن در میانشان عادت کنم و من را در جمع خودشان بپذیرند، گله‌ی خرس‌ها بیشتر از دایره‌ی انسانی اطراف من ارضاکننده است. نهایت انتظاری که از بیشترشان می‌توانم داشته باشم این است که از من طلبکار نباشند، ارث پدرشان را از من نخواهند، رهایم کنند. اگر دوست دارم سفر کنم برای دیدن آدم‌های جدید نیست، برای دور شدن از آدم‌هاست. برای جایی، شاید، کمی آرام گرفتن در آغوش نوازشگر، بی‌ادعا و بی‌مضایقه‌ی طبیعت.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

یکی به برش نازکش از کیک به چشم معجزه نگاه می‌کند. با اشتیاق می‌چشد و با ولع ادامه می‌دهد و انگشت‌هاش را هم تا آخر یکی‌یکی لیس می‌زند با کیف. یکی به قاچ بزرگ خودش که نیم نه تو بگو یک‌سوم کیک است نگاه می‌کند، به سرنوشت الباقیش فکر می‌کند، به آن خوش‌شانس‌هایی که سهمشان دو سوم بوده است. از بی‌عدالتی دنیا خشمش می‌گیرد، غمش می‌گیرد، جنس و وزن و حجم و مزه‌ی کیک را تحلیل می‌کند، خامه‌ی نوک انگشت و دور لبش را پاک می‌کند مدام. درباره کیک‌های جهان فلسفه می‌بافد، از کیک خوردن خودش ایراد می‌گیرد، از کیک خوردن دیگران ایراد می‌گیرد، مغز وراجش عادت ندارد در سکوت از چیزی لذت ببرد. خیلی وقت‌ها بدجوری توی دسته دوم میافتم. این روزها سعی می‌کنم ذهنم را به سکوت عادت بدهم. گاهی وقت‌ها موفق می‌شوم؛ چه لذتی دارد.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..

ظلمنا انفسنا

از چند نفری که می‌توانستند کمک کنند هریک به بهانه‌ای نبود و من پای دیگ بزرگ حلوا تنها شده بودم. روضه مال من بود و حلوا مال من، ناراحت نبودم و شکایتی هم نداشتم. صلوات میفرستادم و کنار گاز عرق میریختم و سوزش دستم را که موقع هم زدن خورده بود به لبه‌ی دیگ با پماد آرام میکردم. پاهام رمق نداشت و بیصبرانه منتظر بودم. منتظر آن لحظه‌ای که آردها تیره و طلایی شود و عطر حلوا جای بوی آرد خام را بگیرد. همان لحظه بود که باز از خودم دلتنگ شدم. از بوی خامی خودم. ذهن خسته‌ام حاجت‌های خودش و دیگران را به خاطر نمی‌آورد. فقط دعا کردم به من تحمل سوختن بدهند، صبوری داغ و طلایی شدن، بی که خودم آتش خودم باشم.
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
یاس ..

پشت هیچستان

ما هم یک روز یک خانواده‌ی گرم کامل بودیم. دست تقدیر اینطور نوشت که حالا هرکدام یک گوشه‌ی دنیا باشیم. هرچقدر این جمله‌ی قبل را می‌خوانم می‌بینم چنان که باید هولناک نیست. ما هم یک روز یک خانواده‌ی گرم کامل بودیم، من یک شبه خانواده‌ام و صمیمی‌ترین دوست‌هایم را توی سیل یا زلزله از دست ندادم‌‌، اما به تدریج و ناخواسته از هم جدا افتادیم. به تدریج یا ناگهان، آنقدرها هم فرقی نمی‌کند؛ وقتی سوگواری‌ من چند سال است که پایان نگرفته. تمام جمعه صبح‌هایم با تصویر میز صبحانه‌مان شروع می‌شود گوشه‌ی آشپزخانه‌ی بزرگِ خانه‌ی قیطریه. صبحانه‌هایی که چهارنفری دور هم می‌خوردیم و با بگو و بخندهایمان همیشه به درازا می‌کشید. دانشگاه بدون دست در دست آواز خواندن با میم برایم به گورستان می‌ماند. مثل بچه یتیم‌ها به خانواده‌هایی که کنار همند حسودی می‌کنم و به دوستی‌های کهنه حسودی می‌کنم و به این بغض همیشگی همانقدر عادت کرده‌ام که بشود به خنجری که در پهلو جا خوش کرده خو گرفت. سوگواری‌های آشکار و پنهان خسته‌ام می‌کند، تنهایی خسته‌ام می‌کند، احاطه شدن با آدم‌هایی که از جنس من نیستند خسته‌ام می‌کند. توی قلبم سرزمین کوچک خودم را حمل می‌کنم، جایی که مبدا یا مقصد فرار برای یک زندگی بهتر نیست، اولین و آخرین خانه‌ی من است. جایی که زیباست چنان که من زیبایی را می‌فهمم و مهربانی را می‌شود در هر گوشه‌اش پیدا کرد. سرزمین کوچک من که روی هیچ نقشه‌ای نیست و با من می‌ماند تا روزی که این قلب بی‌قرار برای همیشه آرام بگیرد.
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

بوی بهانه‌های قدیمی

بیشتر وقت‌ها هرکجای دنیا باشم جایم تنگ است، بی‌قرارم. این احساس غربت مادام‌العمر را فضیلت نمی‌دانم که مثلاْ انگار از سر دنیا زیادی باشم. نه. به خیلی چیزها ربطش می‌دهم و دست آخر هم نمی‌دانم دقیقاْ چظور تفسیرش کنم. تهرانِ روزهای آخر شهریور همانجاست که دوست دارم و می‌خواهم که باشم. هیچ‌کجا این همه بوی پاییزِ در راه را ندارد. هوایی که پریشان و دلتنگم می‌کند، به‌خصوص آن عطر غریب سحرها و اوایل صبح. پریشانی و دلتنگی‌ش را اما دوست دارم و تمام خاطرات عزیزی را که به همراه می‌آورد. تهران این روزها بوی خانه می‌دهد، بوی یک کودکی از دست رفته که می‌شود با یادش هم خوش بود.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
یاس ..

درخت کوچک من به باد عاشق بود

«به نگاهِ اول، عاشق بیدمجنونِ خجولِ خاک گرفته‌ی دمِ در شدم. به قدری که نگاهم را دزدیدم، مبادا دیوانگی کنم و خانه‌ای را به‌خاطر بید مجنون تنهایی بپسندم. نمیدانم چه پرهیزی است که دارم از برملا کردنِ رابطه‌ام با برخی درخت‌ها. یک بار حتی برای ماهور که خبر داشت از داستان دلدادگی قدیمی‌م به سپیدار، چند خطی از سپیدارهای شهمیرزاد نوشتم اما همان را هم مخفی کردم یک جایی میان ثبت موقت‌هام. حالا ولی دلم را میزنم به دریا و اینجا مینویسم که آخر یک خانه‌ی روشنِ بی‌ادعا پیدا کردیم با بیدمجنون تنهایی دمِ در، پنجره‌های زیاد و کمدهای دیواریِ عمیق برای گریستن.»    -یکم تیرماه هزار و سیصد و نود و دو


رفیق چهارساله‌ام، بیدمجنون تنهای دم در خشکید و بریدندش. 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..

جیبشان را پر عادت کردیم

وافل با تاپینگ خامه و موز و توت‌فرنگی قرار بوده تجربه‌ی جدید مفرحی باشد. تهش اینطور پیش می‌رود که این تجربه‌ی جدید و مفرح را با خشم و بغض و به زور چای انگلیسی قورت می‌دهم. بعدش هم می‌آیم می‌نشینم توی ماشین و اشک‌هام راه میافتد. به آن نفرین ناشناخته‌ای فکر می‌کنم که به شکل غیرمنتظره‌ای تمام خوشی‌های این چند وقت را به نکبت تبدیل کرده است. اسمش لابد بداخلاقی است. از بداخلاقی‌ خودم و دیگران چقدر خسته شده باشم خوب است؟


* عنوان از شعر "سوره تماشا"، سهراب سپهری.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

دورها آوایی است

بعداز ظهر راه میافتیم به سمت جنگل و کوه. می‌دانم که دورهمی حرف می‌زنیم و پرخوری می‌کنیم و می‌خندیم. من اما با میلم به گم شدن در سکوت سبز تپه‌ها چه کنم؟ دلم برای مزار (+) تنگ شده. برای شکل قدیمی خودم که تنهایی‌اش را می‌پرستید. 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

زیستن در اندوه و اشتیاق

به پهلو خوابیده‌ام در تاریکی، در خودم جمع شده، جنین‌وار، دلم آبستن هزار درد ناگفتنی. همین حالا در این نیمه‌شب تب‌کرده‌ی تابستان ناگهان باران گرفت. هرم برخاسته از ریختن آب روی آتش تفتیده در هواست. ماهور... تو بگو چرا بوی خاک گرم باران‌خورده آدمی را مجنون می‌کند؟ از مستی سرم در تاب افتاده، بغض می‌کنم از هجوم یادهای خوش که نسیم خنک و عطر باران با خودش می‌آورد. تو بگو چرا آدمی یک شب از دلتنگی نمی‌میرد؟ خسته‌ام. تمام سلول‌های جان و تنم خسته ست. خوابم اما به مستی بی‌هنگام از سر پریده. این چه رنجی است که نمی‌توانم برگردم؟ فقط می‌توانم پیشتر بروم. خیالم را خوش می‌کنم که دورتر نمی‌شوم؛ که انتهای راه به خانه می‌رسد. تو می‌دانی که در پرشورترین ساعت‌های زیستنم، به رسیدن فکر می‌کنم. به جایی که شاید دلتنگی‌ها تمام شوند، پیش چشمم باشند همه خوبی‌ها و روشنی‌ها و تمام چیزهایی که دلم را زنده و بیدار و بی‌قرار نگه داشته‌اند. باران بند ‌آمده، می‌بینی اما که عطرها تا کی در هوا می‌مانند؟ کاش هیچ کویر تشنه‌ای خاطره‌ی باران نداشته باشد. کاش دوباره ببینمت.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..