کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سایه‌ها می‌دانند که چه تابستانی‌ است

روی دقیقه‌ها تمرکز می‌کنم. روی دقیقه‌های کوتاه شادی و آرامش که قرار است مرا از ابدیتِ اضطراب و رنج نجات دهند. رخوتِ ظهرهای تابستان را بو می‌کِشم و نرمای آغوش مامان را بعد از یک سال و سه ماه لمس می‌کنم و گوش می‌سپرم به زنگ خنده‌های خواهر کوچیکه که طنازی‌اش کمر اندوه را خم می‌کند. شب‌ها برایم "آتش بدون دود" می‌خوانی و گوشم پر از صدای شیهه‌ی اسب‌های ترکمن است وقتی به خواب می‌روم. آرزو می‌کنم همه‌اش همین باشد. چنگ می‌زنم به لحظه‌های ساده‌ی آسودگی و آرزو می‌کنم زندگی همه‌اش همین باشد.


* رمان "آتش بدون دود" اثر زیبای مرحوم نادر ابراهیمی نازنین است.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

تو دست گمشده‌ها را مگر نمی‌گیری

احساس می‌کنم شسته شده‌ام. هرچند تمام نشده همه‌چیز. هیچ‌چیز تمام نشده فی‌الواقع. درد مگر تمام‌شدنی است؟ اما شسته شده‌ام. سبک شده‌ام. لااقل بخشی از خودم را پیدا کرده‌ام. همین گوشه‌ی سفره‌ی مهمانی‌ات پیدا کردم خودم را. که اگر نبود، آدم تا چند می‌بایست درمانده و سردرگم در بدحالی خودش گیج بخورد؟ درمانده کلمه‌ی خوبی است. حق مطلب را می‌رساند. درمانده بوده‌ام. هنوز احساس درماندگی می‌کنم سر بزنگاه‌های همیشگی، درست همان‌وقت که با صورت به دیوارهایی می‌خورم که هزار بار خواسته‌ام از تن سردشان عبور کنم و نتوانسته‌ام. دیوارها همان‌اند و من همان. یک چیزی اما ته دلم پیدا شده که گم شدنش در تاریکی رهایم کرده بود؛ چیزی شبیه تصویر پنجره‌هایی که رو به روشنایی ابدیت باز می‌شوند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

درد او از حد بشد گر می‌کنی درمان او

کجا تحمل می‌کردی شب‌ها سر به بالشِ خیس از گریه به خواب روم؟ برگرد ماهور... حسرت یک درددل خشک و خالی، حسرت آرام گرفتن به زمزمه‌ی حافظ‌خوانی‌ات، حسرت یک دلِ سیر گریستن روی شانه‌ات مرا می‌کُشد آخر.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..