کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

سوغات یکم

شاید برایتان عجیب باشد امّا از دو سه هفته قبلِ رفتن مدام فکر می‌کردم که ممکن است در این سفر بمیرم. اینکه این ترس عجیب از کجا به دلم راه پیدا کرده بود بماند، امّا رهایم نکرد تا وقتی که هوا تاریک شد و بالاخره خستگی‌ام در رفت و چمدانم را سامان دادم و دوش گرفتم و با لباس‌های تمیز و شکم سیر از هتلم در پاریس زدم بیرون. سالم به مقصد رسیده بودم، شب روشنی بود، باران لطیفی می‌آمد، پیاده‌رو به کلاژی از برگ‌های زرد خیس تبدیل بود و از شیرینی‌فروشی‌ بوی کروسان داغ تازه می‌آمد. خبری از مرگ نبود و من روزهای بعد را با شور بی‌سابقه‌ای زندگی کردم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

مُنیباً الیه

کنج تاریک روضه‌های تو جای خودم را پیدا می‌کنم. می‌دانم همان جایی نشسته‌ام که باید. این وقت‌ها است که التهاب‌ها فرو می‌نشینند و عاقبت اشتیاق ماندن دارم. دل‌ها هم مثل تن‌ها بیمار می‌شوند. من شفای دلم را کنار ضریح تو خواستم و گرفتم. با دل سبک و آرام وارد محرّم شده‌ام. بدون خشم و پریشانی و پشیمانی، بدون اضطراب و سرگردانی و غم. دلم می‌خواست محرّمی بیاید که جز بر عزای تو اشکی نریزم و اندوهی به جان نخرم. آمد و با زیستنش آرزو کردم بزرگ‌تر باشم. بزرگ‌تر از مصیبت‌هایی که مصیبت تو نباشند، بزرگ‌تر از آرزوهایی که مرا به تو نمیرسانند. عمرم آباد بماند به این اندوه و شادی که از تو سرچشمه می‌گیرد. هرچه نبود، بماند این دلی که از غبار و زنگارش غرق خجالت می‌شود، که بزرگ‌ترین حسرتش دوری بسیار است. روضهٔ امسال باید از من خالی خالی باشد. نذر امام سجّاد (ع) کرده‌ام، رو‌ضهٔ امسال باید من را برای همیشه عوض کند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

ای دل مجنون و از مجنون بتر

پیاده به سمت خانه می‌آمدم و هوای اردیبهشت را بو می‌کردم و با وسواس نفس می‌کشیدم. هوا تاریک شده بود، تاریکِ هنوز روشنِ بعد از غروب. نزدیک که می‌شدم صدای حرف زدنشان به گوشم خورد. دو مرد جوان با لباس‌ کار کدر که نشسته بودند روی پله‌های جلو خانه‌ای، کنج تاریکی در سایهٔ برگ‌ها. یکی با هیجان و آب‌و‌تاب برای دیگری از دوستش می‌گفت که با دست خالی شوهرِ یک دختر ثرومتند شده بود. بله، راست راستی دخترِ کارخانه‌دارِ اصفهان را گرفته بود! "کارخانه‌دارِ اصفهان" را جوری می‌گفت که انگار فقط یک نفر با چنین سمتی هست و همه می‌شناسندش. چقدر صبر کردم تا درست از دیدرسشان خارج شوم و بعد یک لبخند بزرگ پهن شد روی صورتم. آن بالا نوشته‌ام "زیستن در اندوه و اشتیاق". راستش را بخواهی، به آرزومندیِ شیرینِ آن پسر حسودی کردم. همه اندوهِ عالَم را می‌خرم به دلی که پر از خونِ گرمِ تپنده و لبریز از اشتیاق باشد. 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

آواز و سکوت، شتاب و درنگ

روزهای آخر سال‌م بی‌برنامه و خودانگیخته و پرهرج‌و‌مرج می‌گذرند. باید همین‌طور باشد. وضعیت ایده‌آل من برای اسفندماه، بی‌هدف و بدون وظیفه و چارچوب بودن است تا بشود در این احساس تعلیق شناور ماند. در این حالی که انگار وقت دارد تمام می‌شود، برای خیلی کارها دیگر دیر شده اما هنوز هم به نقطه‌ٔ شروع نرسیده‌ایم. کدام کارها در اولویت است؟ آن‌هایی که شب عیدی حالم را خوب می‌کند. دویدن و آشفتگی‌ش را دوست دارم به شرط آنکه گاهی کنار بایستم و تب و تاب آدم‌ها را تماشا کنم و طبیعت را که به همان سرعت و جدیت دنبال رخت و لباس نوست. واقعیت این است که خیلی زود سال و ماه جدید هم بخشی از یک چرخهٔ روزمرهٔ پرتکرار می‌شود. ماراتن دیدوبازدید و سفر در بازه‌ای که چندمیلیون نفر دیگر همزمان با ما در سفرند به هر طریق می‌گذرد و سیزده‌به‌در‌ها که عجیب دلگیراند. قبل از اینکه به خودمان بیاییم و سال نو را با طرحی نو شروع کنیم، پرتاب شده‌ایم به اواخر فروردین و ماه‌های بهار هم که همیشه برای رفتن عجله دارند. من اما وقفه‌ای را که قبل از اولین روزها و در آن اولین روزها دست بدهد دوست دارم. این اشتیاق و هول‌ و ولای شروع دوباره را هم. خیالِ از نو شروع کردن برایم شیرین است حتی اگر در نهایت کمتر چیزی درست و حسابی تغییر کند. مگر همین وقت‌ها نیست که انگار واقعاً زنده‌ایم؟ وقتی منتظریم و اشتیاق آمدن چیزی یا کسی را داریم و برای آمدنش با چه شوری خودمان را مهیا می‌کنیم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

پر کردم هستی ز نگاه

خودم را دوست دارم وقتی بلندم می‌کند، خم می‌شود خاک از سر زانوم می‌تکاند و یک نگاه عمیق می‌اندازد بهم که “اشکال نداره، بیا بریم یه کم هوا بخوریم”. برای خودم مانتو خریدم و دو‌ کتاب خوب و پاستای گوشت که سس خوشمزه‌ای داشت و پنیر پیتزا قاطیش کِش می‌آمد. این چند روز هوا انقدر خوب و قشنگ‌ بود که آدم دلش می‌خواست با همه کوچه و خیابان‌های شهر به صلح و آشتی برسد. این اطراف هم چندتا خانهٔ ویلایی قدیمی هست که من یک دل نه صد دل عاشقشان شده‌ام. پرچم عزای امام حسین (ع) را هنوز از بام و درشان برنداشته‌اند و من دوست دارم خیال کنم جز این هیچ غمی دستش به آن باغچه‌ها و پنجره‌ها و ایوان‌های مصفا نرسیده تا به حال. 


* عنوان مصرعی از سهراب سپهری است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

یه حبه قند

سال ۹۰ فیلم‌های "یه حبه قند" و "سعادت‌آباد" همزمان اکران شدند. دو پنجره به دو دنیای متفاوت. سعادت‌آباد البته پرفروش‌تر بود اما من تا همیشه شیفتهٔ‌‌ یه حبه قند ماندم. همانقدر که زندگی مدرن و شهری و لوکس سعادت‌آباد و آن اضطراب و بیماری پول و شهوت و روابط فرسوده و پرتنش و خالی از مهرش حالم را بد می‌کرد، شیفتهٔ جریان طبیعی زندگی، قهرها و آشتی‌ها و جشن‌ و عزا و عشقی بودم که توی یه حبه قند جریان داشت. به من باشد ترجیح می‌دهم "پسندیدهٔ‌" صبور خجول و از همه‌جا بی‌خبر باشم تا "یاسی" و ترجیح می‌دهم به جای امریکا رفتن، کنج آن خانه‌ قدیمی یزد خودم را از دنیا قایم کنم و بین قاسم کم‌حرف و پسر آقای وزیری حتماً اولی را انتخاب می‌کنم. اگر هیچ‌چیز سر جای خودش نیست مال این است که من باید توی کویر به دنیا می‌آمدم و روستایی‌وار زندگی می‌کردم و یکی بودم از یک عالم بچهٔ‌ قد و نیم قد که کشف جهان را از قورباغه‌های حوض وسط حیاط شروع می‌کردند و از کودکی با مفهوم مرگ غریبه نبودند. حالا به جاش خیلی چیزها دارم و دیده ام و می‌دانم که حالم را بهتر نمی‌کنند و درست و حسابی به دردم نمی‌خورند و شب‌ها خواب چیزهایی را که ندارم می‌بینم. 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

إِذَا عَرَضَتْ لَهُ مُهِمَّةٌ، أَوْ نَزَلَتْ بِهِ مُلِمَّةٌ، وَ عِنْدَ الْکرْبِ


یا مناجات بنده‌ای که ستاره‌های هفت آسمانش پشت ابرهای تیره و تار گم‌ شده‌.


* عنوان دعای هفتم صحیفه سجادیه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

“کاش بمیری”!

این هم از وقت‌هایی که “مثل پروانه” دورم‌ گشتند و نگذاشتند “آب توی دل”م‌ تکان بخورد. ببخشید. باور کنید اگر امکان داشت این لطف را در حق خودم می‌کردم. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

The Hours

یک روزهایی درونم سکوت محض است. نه اعتراضی، نه اشتیاقی. آرزو؟ مدت‌هاست که نداشته‌ام. چیزهای زیادی را خواسته‌ام، اما آرزو نکرده‌ام. آرزویی که نباشد، آینده می‌شود یک کتاب ناگشوده‌ که خبر نداشته باشی چه کسی به چه زبانی نوشته، چرا نوشته و اصلاً دربارهٔ چیست. من البته عادت داشته‌ام با خاطرات گذشته زندگی کنم؛ مثل درختچه‌ای که از ریشه‌ای پنهان درون خاک تغذیه می‌شود. این سال‌ها اما نشانه‌های گذشته یکی یکی از پیش چشمم ناپدید شده‌اند، رد پاها مدام کمرنگ‌تر می‌شود، و آنچه در خاطرم مانده یادآور فقدان‌هاست، درد دارد، پس فراموشش می‌کنم. مثل کشور بدون تاریخ، نامطمئن. مثل پنجرهٔ بی‌چشم‌انداز، سردرگم. همه‌چیز بوی زوال می‌دهد. پیری باید همین شکل را داشته باشد. شکل حافظه‌ای که روز به روز خالی‌تر می‌شود و نگریستن به آدم‌ها و چیزهایی که شاید فردا دیگر نشناسی‌شان. تو می‌مانی با یک اکنون متزلزل و تهی.  شبیه یک ذهن پیر، خودم را به رد اشیا و ابعاد سادهٔ کوچه و خانه مشغول کرده‌ام. خانهٔ جدید را دوست دارم. فقط خودم می‌دانم چرا اما وقتی دیگران از من می‌پرسند، جواب‌هایی می‌دهم که با منطقشان جور در بیاید. این روزها می‌توانم ساعت‌ها بی هیچ فکر و حرفی طلایی نور و نقش سیاه سایه‌ی برگ‌ها روی دیوار را تماشا کنم. دیدن و فهمیدنشان ساده است و هیچ مضطربم نمی‌کند. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

"خارج" بوی سرما و نم می‌دهد.

بله امروز هوای این نقطه‌ی پایتخت بوی اردیبهشت را دارد. عطری درست میانه‌ی رایحه‌ی بهار و تابستان. خنکِ رو به گرم و چیزی که من اسمش را گذاشته‌ام "بوی رخوت ظهرِ تابستان" در ترکیب با کمی عطر خاک و چمن. چطور می‌توانم برای کسی توضیح بدهم که هوای هیچ‌کجای دنیا چنین عطری را ندارد و من به بوییدن فصل‌ها نیازمندم؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..