کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

«همیشه خواب‌ها از ارتفاع ساده‌لوحی خود پرت می‌شوند و می‌میرند»

 

به باور من، غم -این یار همیشه وفادار- بهتر است از عمری تردید و تعلیق.
غمم را دوست دارم و سکوت این شب‌ها را هم.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..

از درد و رهایی

قد کشیده‌ام، ریشه دوانده‌ام، و دیگر توی گلدان کوچک قبلی نمی‌گنجم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

هفتم فروردین، ساعت ۳ بعد از ظهر

آرایشگاه به‌جای دیگ درهم‌جوش آدم‌های رنگ‌وارنگ، یک سالن لُخت و خالی بود که برق آینه‌هاش چشم را می‌زد. سیما، مدیر سالن که همیشه وقت گرفتن ازش مصیبت بود حالا تنهایی یک گوشه ایستاده بود خم شده روی صورت من. از در ورودی که نیمه‌باز بود هوای خنک و تازهٔ بهار می‌آمد و با عطر مریم‌های روی میز قاطی می‌شد. زمان بی‌وزن و معلّق در ناکجا ایستاده بود. از همان وقت‌ها بود که خودم را می‌رساندم به موقعیتی و بعد با تعجب خودم را تماشا می‌کردم. قرار نبود کسی آرایش من را ببیند جز پسر هفت ماهه‌ام که وقتی بزرگ می‌شد به عکس‌های آتلیه‌ نگاه می‌کرد و می‌گفت «مامانم چه خوشگل بوده.» هفت سال پیش صبح روز عروسی‌ام همین زن آرایشم کرده بود. چقدر مضطرب بودم. موقع خط چشم کشیدن آنقدر پلک زدم که کلافه شد و دو بار هم تذکر داد که لب‌هایم را با زبان تر نکنم. حافظهٔ آدم از چه چیزهایی پر است. حالا سر فرصت و دقیق نگاهش کردم. به صورت و دست‌هاش چین و چروک اضافه شده بود ولی نرم‌تر بود و باحوصله‌تر. شاید هم به‌خاطر عید و سکوت و خلوتی. هزار و یک ساعت روی آرایش چشمم کار کرد و من زیر دستش مثل یک مرده آرام، بی‌حرکت، بی‌روح و خالی بودم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

ز

با خودم گفتم «شاید این آخرین باره» و به‌جای مضطرب یا دلتنگ شدن آرام شدم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

«چقدر اشک شور»

سفر شمال منتفی شد. فقط من به بهانه‌اش بعد از این همه سال با میم حرف زدم و شب خواب دریا دیدم. هوا مرطوب و شور بود. با احتیاط قدم به یک قایق چوبی گذاشتم که زیر پاهام موج می‌خورد. خواب خوش‌حالی بود، نمی‌دانم چرا. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

واو

«شنیدی می‌گن طرف کمرش شکست؟ یه وقتایی واقعاً آدم کمرش میشکنه...»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

Heavy Rain

برای خواب بچه به هزار و یک ترفند متوصلیم. یکیش هم وایت نویز، صدای باران. شب‌ها خسته و کوفتهٔ بیشتر روحی تا جسمی میافتم توی تخت و نمی‌دانم از کجا تصور می‌کنم کف آسفالت یک خیابان خالی دراز کشیده‌ام و آهسته آهسته زیر این بارانی که دارد می‌بارد غرق می‌شوم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

هایکو

همیشه این‌طور بود که خواب‌ها به دادم می‌رسیدند. وقتی که غم‌ زیاد و عرصه تنگ می‌شد خواب‌های شیرین می‌دیدم. خیلی وقت‌ها درست خوابِ همان‌ چیزی را می‌دیدم که حسرتش را داشتم. بعد از زایمانم یک اتّفاق عجیب افتاد. نمی‌دانم به هورمون‌ها ربط داشت یا چی که شب‌ها مدام کابوس می‌دیدم. می‌بینم. کابوس‌های هولناک. زنبورهای بزرگ نیشم می‌زدند، از دست دشمن فرار می‌کردم، یک نفر روی صورتم اسید می‌پاشید، دعواها با این و آن توی خواب ادامه داشت، چه مصیبتی! تا دیشب که کوتاه‌ترین و روشن‌ترین خواب عمرم را دیدم. گلدان یاس خشکیده‌ام یک گل داده بود و من با امیدواری به آن گل سفید، درشت و کامل نگاه می‌کردم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

«چه مهربان بودی ای یار، وقتی دروغ می‌گفتی»

بهرام با نگاه عاشقانه‌ای می‌پرسد 

- یاسی؟... تو از زندگیت راضی‌ای؟ 

(حسین یاری پرودگار نگاه‌های خستهٔ عاشقانه است.)

لیلا حاتمی با خندهٔ بی‌رمقی جواب می‌دهد 

- آره

(مک‍ث و نگاه)

- چیه؟

- هیچی... یه جورایی خسته به‌نظر می‌رسی.

 

(+)

تولدّم سرگرمی دیگران بود. حتی آن جشن بزرگ هم، که به خیالم می‌توانست تلخی و آشوب جشن‌های قبلی را از خاطرم ببرد. من توی بازی سعادت‌‌آبادی‌ها جایی برای خودم نمی‌بینم. توی سور و سات «یک حبه قند» هم راهم نمی‌دهند. چه وصلهٔ ناجوری هستم! پیرمرد بیرق سیاه «یا حسین شهید» بر دوش دارد و «همسایه‌ها یا الله»گویان بر بام می‌رود. آن بام را نشانم بدهید.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

«که آبشارم و افتادنم تماشایی است»

زمین دارد زیر پاهایم می‌لرزد، پشت سرم پل‌ها و سدها و دیوارها فرو ریخته‌اند، راه را اشتباه آمده‌ام امّا فرصت ندارم برگردم و نگاه کنم. حالا فقط باید به روبه‌رو چشم بدوزم و بدوم. با همین جان زخمی و خسته. با دردی که امانم را بریده و نفس‌هایی که به‌سختی بر می‌آیند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..