* عنوان، نام داستانی است از مرحوم صمد بهرنگی نازنین.
سوز سرما از لای در کشویی شیشهای راه میکشید به داخل و مثل شمشیری هرم گرمای بخاری گازی را میبُرید. گاهی سردم میشد اما آن ملغمهی گرما و سرما را دوست داشتم و دلم نمیخواست از منظرهی درختها و ردیف آرام و سپید قبرها دور شوم. آن گوشه فرو رفته بودم در خودم، کنار دیواری که سنگ براق داشت و نام و مشخصات یک شهید رویش حک شده بود. حساب کردم، سی و یک ساله شهید شده بود. برایش فاتحه خواندم، باهاش حرف زدم، خواستم که دعایم کند. یک نفر که نمیدیدمش پشت بلندگو شروع کرد با سوز و صدای خوش دعای توسل خواند. دلم لک زده بود برای یک روضهی کوتاه. روضه خواند، قشنگ و کوتاه. صدای مویه میآمد و گم شدن صدای گریهام در گریههای دیگران آرامم میکرد. مناجات دهم نوشته بود یَا خَیْرَ مَنْ خَلا بِهِ وَحِید؛ و من همه تنهاییام را در خلوت با تو فراموش کردم.
*مناجات المتوسلین، دهمین دعای مناجات خمس عشر.
فقط آن هفتِ صبحِ بارانی یکشنبه نبود که یک آن وسط رانندگی خیال کردم تو را دیدهام و بیهوا اشک از گوشهی چشمهام راه افتاد. خیلی وقتها خیال میکنم جایی ایستادهای و نگاهم میکنی. از همه بیشتر همین وقتهایی که غریبوار و انگار در بیابانی تنها رها شده نگاه میکنم، نگاه میکنم، نگاه میکنم به همهجا و آشنایی نمیبینم. دلم را میزند همهچیز. مثل مرغ نیمبسمل به تقلا میافتم، نفسهام مدام و بیدلیل تنگ میشوند. خیال میکنم گوشهای ایستادهای، نگاهم میکنی با همان چشمهایی که به اندازهی قرآن به صداقتشان ایمان دارم. نگاه میکنی به حالم که حاضرم دنیام را بفروشم برای یک بار دیگر که مثل کتاب گشودهای بخوانیام و من حیرت کنم که هرگز کسی اینگونه مو به مو مرا نفهمیده بود. دنیا خالی است، تو را کم دارد، مثل تو را کم دارد. آدمها عجله دارند، کسی برای درک ریشههای اندوه وقت ندارد. هیچکس مثل تو آدمِ فهمیدن و مقدس نگه داشتن رمز و رازهای دل کسی نیست. آدمها گنجینهی دروغهای کوچک و بزرگاند، که وقت حرف زدن نگاهشان گنگ میشود و تو از میان ابهام گفتهها و ناگفتهها باید بگردی تا شاید بتوانی تنِ چاکچاک حقیقت را بشناسی. باید پیشگوییشان کنی، حدسشان بزنی. مثل همین شهر، که دود و تعفن و ترافیک و بارانش حساب و کتاب ندارد. مغزم خسته است. از محاسبه کردن تمام معادلات چندمجهولی بیقاعده. صراحتِ روشن و سادهی چشمهات کجاست؟
*عنوان از شعر سیدعلی صالحی
سعی میکنم به خودم سخت نگیرم، آنقدری که میشود آرام و خوش باشم. این شیوهی انتقام گرفتنم از روزگار و عالم و آدم است.
انتظار نداشتم دکتر با آن قاطعیت بگوید که "اگر میدانستی، این تصمیم را
نمیگرفتی". آن هم نه به عنوان سؤال، به عنوان واقعیتی که خودش به آن رسیده
است. اول جا خوردم، بعد تأمل کردم، بعد صاف نگاه کردم توی چشمهاش و گفتم
نه. نه یعنی نمیگرفتم. یعنی چه خوب که میفهمی. شاید یعنی اشتباه کردم و بیشتر یعنی نمیدانستم که ممکن است همهچیز درست از آب در نیاید. نتیجهاش اما چه فرقی میکند؟ کسی که پلهای
پشت سرش را خراب کرده نباید شک کند که راه را دانسته یا ندانسته
اشتباه آمده است. چیزی نمیماند براش. این است که امروز صبح وقتی بیدار شدم خالی خالی بودم و احساس کسی را داشتم که تمام زندگیاش را از او دزدیدهاند.
احساس میکنم شسته شدهام. هرچند تمام نشده همهچیز. هیچچیز تمام نشده فیالواقع. درد مگر تمامشدنی است؟ اما شسته شدهام. سبک شدهام. لااقل بخشی از خودم را پیدا کردهام. همین گوشهی سفرهی مهمانیات پیدا کردم خودم را. که اگر نبود، آدم تا چند میبایست درمانده و سردرگم در بدحالی خودش گیج بخورد؟ درمانده کلمهی خوبی است. حق مطلب را میرساند. درمانده بودهام. هنوز احساس درماندگی میکنم سر بزنگاههای همیشگی، درست همانوقت که با صورت به دیوارهایی میخورم که هزار بار خواستهام از تن سردشان عبور کنم و نتوانستهام. دیوارها هماناند و من همان. یک چیزی اما ته دلم پیدا شده که گم شدنش در تاریکی رهایم کرده بود؛ چیزی شبیه تصویر پنجرههایی که رو به روشنایی ابدیت باز میشوند.
حالا انقدر از همه دورم که انگار کن ایستاده باشم روی قلهی بلندترین کوه، جایی که هرچه فریاد بزنم باد با خودش میبرد. قله هم نیست آخر، که بالاتر آمده باشم؛ تنهاترین جای جهان است اینجا.