کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

ماهی سیاه کوچولو

مانده بود معطل آدم‌ها که از درون سیاهچال عمیق و بی‌سر و ته محنت‌ها و ناکامی‌های شخصی‌شان ستاره‌های روشن و آفتاب‌های فروزان هدیه‌اش کنند. آن دورها چیزی صدایش می‌کرد. تمام گستره‌ی امکان‌‌های بی‌شمار، تمام زیبایی‌های جهان که لااقل گوشه‌ای‌شان سهم چشم‌های او بود.

* عنوان، نام داستانی است از مرحوم صمد بهرنگی نازنین.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

مناجات المتوسلین

سوز سرما از لای در کشویی شیشه‌ای راه می‌کشید به داخل و مثل شمشیری هرم گرمای بخاری گازی را می‌بُرید. گاهی سردم می‌شد اما آن ملغمه‌ی گرما و سرما را دوست داشتم و دلم نمی‌خواست از منظره‌ی درخت‌ها و ردیف آرام و سپید قبرها دور شوم. آن گوشه فرو رفته بودم در خودم، کنار دیواری که سنگ براق داشت و نام و مشخصات یک شهید رویش حک شده بود. حساب کردم، سی و یک ساله شهید شده بود. برایش فاتحه خواندم، باهاش حرف زدم، خواستم که دعایم کند. یک نفر که نمی‌دیدمش پشت بلندگو شروع کرد با سوز و صدای خوش دعای توسل خواند. دلم لک زده بود برای یک روضه‌ی کوتاه. روضه خواند، قشنگ و کوتاه. صدای مویه می‌آمد و گم شدن صدای گریه‌ام در گریه‌های دیگران آرامم می‌کرد. مناجات دهم نوشته بود یَا خَیْرَ مَنْ خَلا بِهِ وَحِید؛ و من همه‌ تنهایی‌ام را در خلوت با تو فراموش کردم.


*مناجات المتوسلین، دهمین دعای مناجات خمس عشر.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

گفت آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست

یادمان ندادند راه دریا کجاست. پیوسته و شوربختانه در حوض‌ها و جوی‌های کم‌عمق شنا می‌کنیم. بهترین‌هاش حوض کم‌عمق است که لااقل ماهی قرمزی بتواند خودش را به شنای دایره‌وار ابدی در آبیِ نیم-کدرش دل‌ خوش کند. خیلی‌هاش اما جوی متعفن بدبوست. از بوی گندش داریم خفه می‌شویم. قلب آدم‌ها اگر رودخانه باشد، دریا گستره‌ی نیلگون صداقت و تفاهم است؛ جایی که رودها به هم می‌پیوندد و آرام می‌گیرند. دریا عمیق است مثل وقتی که یک قلب، قلب دیگری را می‌فهمد؛ وقتی‌ که یک نگاهْ مانند اشعه‌ی تند آفتاب از لایه‌های سطح آب می‌گذرد و لایه‌های تاریک پنهان را می‌بیند و روشن می‌کند، حرف‌های نگفته را می‌خواند و از رنج شنیده‌ نشدن نجاتشان می‌دهد. دریا شفاف و عریان است؛ جایی که رودها سدهای بلند دروغ و خودبینی را می‌شکنند، هزار دیوار غفلت از یکدیگر را کنار می‌زنند و همدیگر را تنگ در آغوش می‌گیرند. جایی که رودها با هم حرف می‌زنند و به قطره‌قطره‌ و موج‌موج‌ِ یکدیگر گوش می‌سپرند. یکی از همین روزها از غصه‌ی دریا دق می‌‌کنم. یکی از همین روزها بوی گنداب‌ جوی‌های کم‌عمق و راکد نفسم را می‌بُرد. یا ملال حوض‌های کوچکی که ماهی را به فریب دریا می‌کُشند، از پای در می‌آوردم.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

باد بوی نام‌های کسان من می‌دهد

فقط آن هفتِ صبحِ بارانی یکشنبه نبود که یک آن وسط رانندگی خیال کردم تو را دیده‌ام و بی‌هوا اشک از گوشه‌ی چشم‌هام راه افتاد. خیلی وقت‌ها خیال می‌کنم جایی ایستاده‌ای و نگاهم می‌کنی. از همه بیشتر همین وقت‌هایی که غریبوار و انگار در بیابانی تنها رها شده نگاه می‌کنم، نگاه می‌کنم، نگاه می‌کنم به همه‌جا و آشنایی نمی‌بینم. دلم را می‌زند همه‌چیز. مثل مرغ نیم‌بسمل به تقلا میافتم، نفس‌هام مدام و بی‌دلیل تنگ می‌شوند. خیال می‌کنم گوشه‌ای ایستاده‌ای، نگاهم می‌کنی با همان چشم‌هایی که به اندازه‌ی قرآن به صداقتشان ایمان دارم. نگاه می‌کنی به حالم که حاضرم دنیام را بفروشم برای یک بار دیگر که مثل کتاب گشوده‌ای بخوانی‌‌ام و من حیرت کنم که هرگز کسی اینگونه مو به مو مرا نفهمیده بود. دنیا خالی است، تو را کم دارد، مثل تو را کم دارد. آدم‌ها عجله دارند، کسی برای درک ریشه‌های اندوه وقت ندارد. هیچ‌کس مثل تو آدمِ فهمیدن و مقدس نگه داشتن رمز و رازهای دل کسی نیست. آدم‌ها گنجینه‌ی دروغ‌های کوچک و بزرگ‌اند، که وقت حرف زدن نگاهشان گنگ می‌شود و تو از میان ابهام گفته‌ها و ناگفته‌ها باید بگردی تا شاید بتوانی تنِ چاک‌چاک حقیقت را بشناسی. باید پیش‌گویی‌شان کنی، حدس‌شان بزنی. مثل همین شهر، که دود و تعفن و ترافیک و بارانش حساب و کتاب ندارد. مغزم خسته است. از محاسبه کردن تمام معادلات چندمجهولی بی‌قاعده. صراحتِ روشن و ساده‌ی چشم‌هات کجاست؟


*عنوان از شعر سیدعلی صالحی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

ج

سعی می‌کنم به خودم سخت نگیرم، آنقدری که می‌شود آرام و خوش باشم. این شیوه‌ی انتقام گرفتنم از روزگار و عالم و آدم است.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

ب

انتظار نداشتم دکتر با آن قاطعیت بگوید که "اگر می‌دانستی، این تصمیم را نمی‌گرفتی". آن هم نه به عنوان سؤال، به عنوان واقعیتی که خودش به آن رسیده است. اول جا خوردم، بعد تأمل کردم، بعد صاف نگاه کردم توی چشم‌هاش و گفتم نه. نه یعنی نمی‌گرفتم. یعنی چه خوب که می‌فهمی. شاید یعنی اشتباه کردم و بیشتر یعنی نمی‌دانستم که ممکن است همه‌چیز درست از آب در نیاید. نتیجه‌اش اما چه فرقی می‌کند؟ کسی که پل‌های پشت سرش را خراب کرده نباید شک کند که راه را دانسته یا ندانسته اشتباه آمده است. چیزی نمی‌ماند براش. این است که امروز صبح وقتی بیدار شدم خالی خالی بودم و احساس کسی را داشتم که تمام زندگی‌اش را از او دزدیده‌اند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

الف

آرزو می‌کنم روزی بتوانم خودم را به‌خاطر ظلم‌هایی که در حق خودم کردم ببخشم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

اگر که بناست درختی قد بکشد.

اینکه سال به سال بیشتر دلبسته‌ی تابستان می‌شوم خودش نشانه‌ی خستگی و عافیت‌طلبی است. اینکه امسال اشتیاقی به آمدن پاییز ندارم یعنی دلم می‌خواهد بیشتر بمانم همین کنج خانه که امن‌تر است و دلم می‌خواهد روزها همینقدر آفتابی و روشن و بی‌عجله باشند. ظهرها بوی غذای همسایه‌ها از دریچه‌ی کولر و پنجره‌ی باز طوری به خانه راه باز می‌کند که انگار روی گاز چند نوع خورشت بار گذاشته باشم؛ بوی آرامش زندگی... لابد بچه‌هایشان خانه‌ هستند و غذا می‌خواهند یا شاید من بیشتر از همیشه خانه‌ام که بوی پخت و پزشان را می‌فهمم. بعدازظهرهای تابستان بوی ملحفه‌های تمیز می‌دهند؛ بویی که با خودش خاطره‌ی چُرت‌های دسته‌جمعی خانه‌ی مادربزرگ را می‌آورد بعد از ناهار، بی‌دغدغه، راحت. و شب‌ها در هوا عطری هست که فصل‌های دیگر ندارند. تابستان را با نفس‌های عمیق به آخر می‌برم. مثل درخت‌های پیر، بی‌حرف و شکایت تن به زرد و سرد شدن می‌دهم. درخت‌های سرد و گرمِ روزگار چشیده می‌دانند که در هر فصل، رازی پنهان شده است مخصوص به خودش. برای درخت‌ها هم لابد آرامش زندگی در پذیرفتن است، در تجربه‌ کردن گردش فصل‌ها با سلول به سلولِ هر شاخه و برگ‌شان، با تن دادن به سوز سرمای زمستان یا تشنگی‌های فصل گرم. می‌گذرد. این هم خوب است و هم بد. و چقدر طول می‌کشد تا آدمی بفهمد که تنها چیز ثابت زندگی، تغییر لحظه به لحظه‌ی آن است. سبز را به زرد می‌سپرم، سعی می‌کنم بی‌واهمه به استقبال تازه‌ها و بدرقه‌ی رفتنی‌ها بروم، سعی می‌کنم مثل یک درختِ سرد و گرمِ روزگار چشیده زندگی کنم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

تو دست گمشده‌ها را مگر نمی‌گیری

احساس می‌کنم شسته شده‌ام. هرچند تمام نشده همه‌چیز. هیچ‌چیز تمام نشده فی‌الواقع. درد مگر تمام‌شدنی است؟ اما شسته شده‌ام. سبک شده‌ام. لااقل بخشی از خودم را پیدا کرده‌ام. همین گوشه‌ی سفره‌ی مهمانی‌ات پیدا کردم خودم را. که اگر نبود، آدم تا چند می‌بایست درمانده و سردرگم در بدحالی خودش گیج بخورد؟ درمانده کلمه‌ی خوبی است. حق مطلب را می‌رساند. درمانده بوده‌ام. هنوز احساس درماندگی می‌کنم سر بزنگاه‌های همیشگی، درست همان‌وقت که با صورت به دیوارهایی می‌خورم که هزار بار خواسته‌ام از تن سردشان عبور کنم و نتوانسته‌ام. دیوارها همان‌اند و من همان. یک چیزی اما ته دلم پیدا شده که گم شدنش در تاریکی رهایم کرده بود؛ چیزی شبیه تصویر پنجره‌هایی که رو به روشنایی ابدیت باز می‌شوند.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
یاس ..

anguish

حالا انقدر از همه دورم که انگار کن ایستاده باشم روی قله‌ی بلندترین کوه، جایی که هرچه فریاد بزنم باد با خودش می‌برد. قله هم نیست آخر، که بالاتر آمده باشم؛ تنهاترین جای جهان است اینجا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..