کنعان

|زیستن در اندوه و اشتیاق|

زمستان است.

تهران، گیر افتادن در عشق بدفرجام، تحلیل رفتن به مرگ تدریجی است. چنگالش را دور گلویم می‌فشرد، از سردرد گیجم می‌کند، تا دیگر نتوانم دست کم به رؤیا، راه‌های خروج را تخیّل کنم. 

*
خودم را عادت می‌دهم به کورمال پیش رفتن، بی‌ نگاهی به پیش و پس. گوشه‌های محبوبم را در کتابخانه پیدا می‌کنم. زیر آن پنجره وقتی نور غروب، اریب روی میز پهن می‌شود. و فرورفتگی دیوار، نزدیک آبنما، که در سایه بنشینم و چای بنوشم. می‌خوانم، پیوسته و با ولع. تا رسیدنِ تاریکی؛ درست همان وقت که کلمات از دستگیری‌ام عاجزند.

*
بعد از چند هفته، سفر هنوز و به هیچ طریقی «از من باز نمی‌گردد». از مهرآباد تا خانه گریه کردم و بعد صدف‌های کوچک را چیدم جلو آینه که خیال را زنده نگه دارم. د‌ل‌خوشم که شب‌ها عکس‌های تازه از غروب دریا تماشا کنم. با صدای موج‌ها به خواب می‌روم امّا دود ته حنجره‌ام، لای موهایم، وسط قلبم خانه کرده است.

*
صبح روز تولّدم با عجله آماده می‌شوم برای جلسات پیوسته تا شب. بین تبریک‌های خنک بانک‌ها و برندها، از فلان مجموعهٔ آبی در بابلسر یک جلسه هدیه می‌گیرم. روی نقشه نگاه می‌کنم، باید ذهنم را به‌ مسافتِ دویست و بیست و یک کیلومترِ پُرترافیک پرواز بدهم. به آن عصر مه‌آلود فکر می‌کنم که بعد از ماساژ، در تاریکی دراز کشیدم به پشت، با بدن آغشته به روغن و لَخت، بی‌ ارادهٔ برخاستن. آن زن که چهره‌اش را ندیدم، با کف دو دستِ گرمش آهسته پلک‌هایم را بست و بسته نگه داشت. در سیاهی فرو رفتم و ساکن شدم. انگار گفته باشد آرام بگیر، تو دیگر مرده‌ای.

*
لای کاغذها و کتاب‌ها چه می‌کنی؟ تو دیگر به‌قدر کافی زیسته‌‌ای و به‌قدر کافی مرده‌ای و حسرتی نداری. تو حسرت‌هایت را ریخته‌ای توی دریا. تو می‌دانی چطور سقوط کنی تا عمق جهنّم و برگردی. تو سر ظهر بر ساحل داغ جنوب خوابیده‌ای و فهمیده‌ای که وقتی پنجه‌ٔ پاهایت را فرو ببری زیر شن‌ها، خنک می‌شوی. تو بوی معصوم تن بچّه‌ را صبح و شب نفس کشیده‌ای. تو یاد گرفته‌ای چطور از ارکیده مراقبت کنی تا سالی دو بار گل بدهد. تو معنی گاواژ را می‌دانی و جان کندن را تماشا کرده‌ای و گوشهٔ بیمارستان استفراغ کرده‌ای از بوی عفونت. تو با خبر جنگ، خبر اعدام، خبر گرانی، خبر مرگ بیدار شده‌ای و به خواب رفته‌ای. تو دانسته‌ای «که راه دورتر از عمر آرزومند است». تو فرسنگ‌ها، معلّق، روی رشتهٔ باریک زندگی راه رفته‌ای. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

«غزلی در نتوانستن»

باد و باران، آن لشِ خاکستری سنگین را از سر شهر برمی‌دارند. صبح از تراس تالار آینه، تهران را می‌‌بلعم. آبیِ آبیِ آبیْ-آسمان، سفید و کمی خاکستری-ابر، سبز، زرد، نارنجی-درخت. ماشین‌های جاری بر پل صدر، به‌جای رود. سایه‌های بزرگ، روی دامنِ کوه پاورچین می‌روند. بوی قهوه،‌ همهمهٔ جمعیت،‌ خنکای هوا. عجیب است انگار هنوز نفس می‌کشم! وجودِ خسته‌ام را می‌کِشم به پوستهٔ سخت زندگی، به‌ زحمت امّا چیزی حس می‌کنم. انگار با انگشت‌های کرخت از سرما، ته کیفت بگردی دنبال کلید. عزیزم تو باید بوسه‌های داغت را برایم نگه داری تا از مردن برگردم. خواب دیدم که روی محل کارم موشک می‌اندازند. کابوس‌ها مهربانند. لحظه‌ای که می‌ترسی، تمام می‌شوند. بیدارم. باباجون را صدا می‌کنم. سر کم مویش را نوازش می‌کنم. نمی‌تواند چشم‌هایش را باز کند. فقط وقتی بهش می‌گویم یاسی‌ام، دو قطره‌ اشک بزرگ سُر می‌خورد روی گونهٔ تکیده‌اش. بیدارم. روی صفحهٔ موبایل، پسربچه‌ای نشید می‌خوانَد. گرمِ آهنگ صدایش که می‌شوم ناگاه انفجاری تمام صحنه را برمی‌چیند. بیدارم. از کجا باید آخرین دیدار را تشخیص بدهی؟ مریم خانم چهارزانو وسط تخت بیمارستان نشسته و همان چادری را دور خودش پیچیده که نوزاد چند روزه‌ام روی شانه‌اش به خواب می‌رفت. سرطان، حنجره‌ را بُرده. نمی‌تواند حرف بزند. عکس‌های تولّد چهار سالگی را نشانش می‌دهم. چشم‌های بی‌رمقش برق می‌زند. اشاره می‌کند به لب‌ها و گونه‌های گُل‌انداختهٔ بچه و بعد به من. شبیه منه؟ با لبخند سر تکان می‌دهد. عزیزم تو باید آغوشت را که مثل مرگ وفادار است برایم نگه داری تا برگردم. بیدارم. سر چهارراه، می‌زنم کنار. کالسکه را از صندوق عقب بیرون می‌آورم و می‌دهم به زن دستفروشی که سوّمین بچه‌اش را حامله است. صبح‌ها پشت چراغ قرمزی که تا ظهر طول می‌کشد به آرزوهایش گوش داده‌ام. چیزهای ریز و درشتی که با شادی برایشان نقشه می‌کشد. به جسد زندگی که روی دست‌هام باد کرده نگاه می‌کنم. کاش می‌شد همه را به او ببخشم. بیدارم. از کِی دیگر زورم به ‌اشک‌ها نرسید؟ فرصت نمی‌کنم جزوه و لپ‌تاپ را بردارم و بعد گریه کنم. زیر نگاه‌های سنگین علما و فضلا، از سالن مطالعه می‌زنم بیرون و می‌بینم که شب شده. خیلی وقت است که شب شده. عزیزم تو باید صبر کنی، خیلی صبر کنی تا از مُردنم برگردم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی،

هر روز، «زندان‌»تر است از روزِ قبل. مهمانی و جشن و سفر، چهار قدم راه رفتن است دور سلّولی تنگ. خلوت، خیره نشستن است مقابل دری که باز نمی‌شود. بیزاری‌ام شکل هیستریک وضعیت «فرانی» را گرفته و نمی‌توانم مهارش کنم. به دکتر پیام می‌دهم که نمی‌توانم نفس بکشم. دارو می‌فرستد. قطرهٔ تلخ را می‌چکانم روی زبانم و قورت می‌دهم، انگار باور داشته باشم برای این مرض دوایی هست.

*

بچّه آخر شب پای کوهی از هدایای تولّد نشسته بود. دو سه‌تایی چشم‌گیرتر بودند و گران‌قیمت که اصلاً نگاهشان نکرد. وسط همه‌چیز یک جفت جوراب پیدا کرد. مارک مقوّایی‌اش را که عکس مرد عنکبوتی داشت کند و تا چهار شبانه‌روز مثل جانِ عزیز مراقبش بود. تکّه مقوّای کوچک را همه‌جا می‌بُرد و مدام با دستش صاف می‌کرد و یک بار که کمی از وسط خم شده بود گریه‌اش گرفت. دوست داشتن، برای قلب سالم زمینِ بکری است.

*

- از چه جور دوست داشتنی حرف می‌زنی؟

- اینجوریه که هیچی ازت نمی‌خوام... و در عین حال، همه‌چی می‌خوام ازت.

 

حیف. حیفِ کلمه‌های درست، از دهن‌های غلط.

*

باد می‌وزد. باورم نمی‌شود که باران می‌بارد. عاقبت عاقبت، تابستان بعد از آن همه تعلّل بی‌جا قصد عزیمت دارد. شهریور به پذیرش و دلسردی می‌گذرد. تمام صداها در من به سکوتی سنگین ختم می‌شوند. روز را به امید خاموشی شب سر می‌کنم. می‌گردم که بفهمم آن چند دقیقه دونوازی کیهان کلهر و کیان طبسیان متعلق به کدام اجراست. کنسرت ونکوور، سال ۲۰۲۲. شهریور، شبیه آن دو‌نوازی سه‌تار می‌گذرد. راز و نیاز پنهانی با غم. آرام و به گریه بازگفتن برای هیچ کس. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

کنعان

یک دم است، به‌ شگفتیِ الهامی نهان، که جواب را پیدا می‌کنی. سؤالِ درست را که بپرسی و بپرورانی، دیر یا زود حقیقت به تو رو می‌کند. لحظهٔ دانستن که از راه رسید، مدّتها بود آن سؤال از خاطرم رفته بود. یوسف (ع) گفته بود «زندان برایم دوست‌داشتنی‌تر است.» پرهیز را می‌فهمیدم امّا زندان چطور از وسوسه خوش‌تر بود؟ دقیق شده بودم و دریافته بودم که یوسف هم تقلّا می‌کرد برای بیرون آمدن؛ «اذکُرْنی عندَ ربِّک»، امّا تا سال‌ها فراموشش‌ کردند. غمگین شده بودم. تا بعد که نیمه‌شبی قلبم را بی‌میل، بی‌میل و خالی از اشتیاقی که تا پیش از آن سوزنده بود دیدم. پرهیز و بی‌میلیْ قبول، ولی تاریکی و تنهاییِ زندان؟ دوست‌داشتنی نبود. خوش-تر بود، در مقایسه. این را خیلی دیرتر فهمیدم. وقتی «دوست‌داشتنی‌»هایم را بهتر شناختم و فراموش کردن را یاد گرفتم. نه آن‌طور که مثل چوپانی نگران، یاد را در خاطرت هِی کنی. فراموش کردن، آن‌گونه که بند از پای کبوتر برمی‌گیری تا از بام همسایه بپرد. و آخرین بند، زمانی از دلم گسست که دیگر آرزو نداشتم در یادِ این و آن ردّی از من باقی باشد. چشمم به تاریکی عادت می‌کرد، خوش نبود امّا دلم می‌خواست از تمام قلب‌های بیگانه فراموش شوم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

سوغات سفر - سودا

 - برای مهدیه 

 

نمی‌دانم چرا بابونه‌ها را که می‌بینم یاد تو می‌افتم. باید ببینی چطور از خوشی بغض می‌کنم. با چه شوری زندگی را می‌پرستم به‌خاطر سپیدی سادهٔ گلبرگ‌ها، زمردِ درخشان دشت‌ها در سینه‌کش آفتاب، سایه‌های عظیم و متحرّک ابر بر دامنِ کوه، پروانه‌های نارنجی خالدار، حلزون‌های سفیدِ کوچک، توله‌سگِ حنایی، روباهِ قشنگی که فرار کرد پشت بیشهٔ انبوه، جنگلِ پهناورِ درخت‌های سوزن‌برگ، نفس‌های عمیق و هوای مرطوب خنک، شگفتی‌های لحظه به لحظهٔ راه. به‌خاطر بوی علف، صدای کوبش باران بر برگ‌، آواز زنجره‌ها، زلالِ چشمه‌، طعمِ عسل، تُردی انگورهای بی‌دانهٔ بنفش که پیرمردی لب جادهٔ روستا تعارفم کرد. باید ببینی دستِ آخر، آن ساعتی را که دور می‌زنم، از آخرِ جادهٔ کندلوس برمی‌گردم به اوّلش، و از پا میافتم. دلم از همان کوه و دره و شالیزار و همه‌چیز سر می‌رود، تب و تابِ تماشا فرو می‌نشیند و سرگیجه‌اش می‌ماند. به چای تازه‌دم دست رد می‌زنم و با شتابی به خلوتم برمی‌گردم که انگار قرار است در غیابم از من بگیرندش. این بی‌تابی و دردِ بی‌درمان، این غریبی کردن و ناگاه گم کردنِ وضوحِ رنگها و معانی، رفت و‌ برگشت ناگزیرم بین متّصل و بیگانه بودن، سرشار و تهی بودن را، فقط تو می‌توانی بفهمی. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

«ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم»

زمان که از صبح مشغولِ دویدن بود، در بعد از ظهرِ راکدِ آی‌سی‌یو می‌ایستد. پِچ پِچ پرستار با ملاقاتی تخت بغل، بوق‌های منظم دستگاه‌ها و مابقیْ سکوت. سکوت، از کولهٔ روی دوشم هم سنگین‌تر است. نگاهم می‌‌افتد به کلماتِ روی قفسه‌های سفید دور تا دورِ بخش. از پشت پردهٔ اشک، تار می‌بینم. «ملحفه. پوشک. استوکِ دارویی. تجهیزات پزشکی» و آن‌سوتر،‌ «اتاق وسایل کثیف». دل‌ضعفه می‌گیرم. فرصتِ کوتاهی است آدمیزاد. اواسط اتوبان همّت، سرعتم را کم می‌کنم و از خودم می‌پرسم زندگی به کدام لحظه می‌ارزید؟ یاد آن کوچهٔ مشجّر می‌افتم، عصر تابستان، بوی اسفند و صدای روضه. می‌رسم به میوه‌فروشی، که برای اولین بار خلوت و خالی است. انگار گرمای هوا همه را تارانده. وحید سرش را گذاشته روی میز و پشت دخل خوابش برده. از فرصت استفاده می‌کنم، بی‌صدا هلو‌ها رو برمی‌دارم و بو می‌کنم. یکی یکی توی دستم می‌سنجم که نه سفت باشند و نه نرم. بی‌عجله‌ام. محاسبه می‌کنم و می‌بینم که رسیده‌ام. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

«چه هنگام می‌زیسته‌ام؟»

نشاط اردیبهشت را که سخت به‌ چنگ آورده بودم، به خرداد می‌بازم. حتّی نمی‌فهمم این بار دیگر چرا و چطور. خسته‌‌ام و روزها را به‌اجبار به شب می‌دوزم.

*

دهمین شب، سورهٔ یوسف می‌خوانم. وقتی‌که یوسفِ نبی پیراهنش را برای یعقوب می‌فرستد، گریه می‌کنم.

*

حلیم کنار جاده نوش می‌شود به دل گرسنه‌ام. قبل از ظهر می‌رسیم. فوّاره‌ها روشنند. گل‌ها هزار رنگند. آلاچیق سایهٔ دلپذیری دارد، هندوانهٔ ترد شیرین می‌خوریم. تماشای آسمان و کوه‌ها و درخت‌ها، از مطلقِ یأس نجاتم می‌دهد. شب سرد است. در حیاط، گِرد هم می‌نشینیم، پتو می‌پیچیم دور خودمان و چای می‌خوریم و آواز می‌خوانیم. در «اکنون» جا خوش می‌کنم و بی‌وزنم.

*

بچّه برای هزارمین بار دربارهٔ ترکیب رنگ‌ها می‌پرسد. دنیا را به‌خاطر چشم‌های برّاقش دوست دارم. به‌خاطر قرمزهای روشن که با آبی‌های روشن، بنفش‌های روشن می‌سازند.

*

می‌بینم که «او» را می‌بوسم و ناگاه دهانم پر از خون می‌شود. با وحشت از خواب می‌پرم. چطور باید یک نفر را از سرت بیرون کنی تا دیگر به کابوس‌هایت برنگردد؟

*

از این مرغ نیم‌بسمل که منم، عاصی‌ام. از لغزیدن، برخاستن، و با صورت زمین خوردن.

*

یک گوشهٔ تاریک نشسته‌ام. غرق شده‌ام. می‌شنوم که از اتاق صدایم می‌کند امّا نمی‌فهمم. به‌ همین سادگی در اندوهم زمین‌گیر می‌شوم. «بسه دیگه بلند شو. بیا بغل من هر فکری داری بکن.» فکرهایم توی بغلش جا نمی‌شوند. با تودهٔ مبهمشان یک ابر سنگین می‌سازند که وقتی به خانه برگردم بی‌وقفه می‌بارد. از آغوشش چه می‌خواهم؟ همان‌قدر محکم و طولانی نگه داشته شدن، گرم شدن را. تابستانی که می‌تابد به سرمای مداوم تنم. تابستان کم‌عمر بیهوده‌ای که گرمایش را، نمی‌توانم با خودم ببرم. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..

«شاعری مرده در سینه دیدم»

درد کشیدن‌ها و خون‌ریزی‌ها که ادامه پیدا کرد، زمزمه افتاد و بعد حدیث مکرّر شد که «بچه انداخته». می‌خندیدم هر بار. مدت‌ها بود از هاضمهٔ همه خارج بودم و قصد نداشتم خودم را ساده و قابل فهم کنم. بنابراین «پولیپ» که نتیجهٔ سرراست تصویربرداری‌ها بود نمی‌توانست برایشان جواب قابل اعتمادی باشد. به آن لختهٔ بزرگ گوشت‌آلود فکر می‌کردم که کف دست گرفتم، به کاپشن خونی‌ام، سرگیجه‌ها و لرز کردن‌هام، هجوم درد که شب‌ها بی‌خوابم می‌کرد. سقط جنین این همه مصیبت داشت؟ بعد از دو ماه و صد جور پزشک و نسخه، عاقبت به داروهای «دکتر دی» تسلیم شدم و قائله تمام شد. نگاه کرده بود توی چشم‌هام و گفته بود «بدنت زده زیر میز». گفته بود خون‌ریزی را قطع می‌کنیم امّا این‌ها، خودت که بهتر می‌دانی، شورشِ روان است و حاصل این همه «فروبستگی». فروبستگی، شرح حالِ دقیقِ من بود امّا کلید این قفل سنگین را گم کرده بودم. اگر می‌شد تصوّر کرد که رویاها بچه‌های ما هستند، من یک بچّه انداخته بودم. یک بچّه که فقط مال خودم بود. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

باغ بی‌برگی

پاییز تا نیمه به صبوری و سکوت می‌گذرد. به دور شدن از آدم‌ها و بستن درها تا پیدا کردن صدای خودم. به نگفتن و نشنیدن، رانندگی بدون موسیقی، شب‌های بدون فیلم و پادکست، راه رفتن‌های طولانی، نشستن در تاریکی، نشستن آرام و بی‌واهمه در تاریکی. بیشتر غروب‌ها گوشهٔ پارک سر می‌رسند، آراسته و معطّر به توالی دلپذیر زرد و قهوه‌ای و نارنجی، بوی مرطوب برگ‌های چنار و تماشای شادی بچّه. بچّه‌های غزّه شبیه پسرک منند. شب‌ به شب برای نگاه‌های ترسیده و بدن‌های کوچکشان، برای زن و مرد و پیر و جوان گریه می‌کنم. دنیا کوچک و حقیر و هنوز هم زیباست. بی‌میل و دلزده‌ام. گاه از سر خستگی و گاهی از سر اراده. با نخواستن، قدرتم را پس می‌گیرم. برای میم می‌نویسم «نمی‌دونم چی می‌خوام. فقط می‌دونم چی نمی‌خوام» و این شروعِ بزرگِ طرحی است نو برای بودنم. کلاف‌های سردرگمی را که به دندان باز نشده بودند، به بردباری و تسلیم می‌گشایم؛ همان وقت که می‌فهمم قرار نیست سؤال‌هایم جواب روشنی داشته باشند. سؤال‌هایم بخشی از منند، با من رشد می‌کنند و کامل می‌شوند. خیلی دیر امّا عاقبت می‌فهمم که ناکامی‌ها، دریچهٔ فرصت‌های تازه‌اند و سرخوردگی، من را با اشتیاق خودم آشنا می‌کند. کلاس‌های عصر دوشنبه و نوشته‌های «آدام فیلیپس» دو نسیم موافقند. به تعبیر استاد لابد وقتِ گشودگی به من رو آورده‌اند. هر دو مثل آینه شفّاف و روشن و بی‌رحمانه صریح و صادق. حالا که شعبده‌های دیگران تکراری است، نوبت می‌رسد به پرده برداشتن از بازی‌های ذهن و قلب خودم. با تماشای خودِ پیچیدهٔ هزارلای تو در تویم می‌ترسم، دلگرم می‌شوم، اشک می‌ریزم و می‌خندم. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
یاس ..

«شراب را بدهید، شتاب باید کرد»

قلّهٔ سفر؟ خواب. خوابیدن‌های وقت و بی‌وقت زیر لحاف سفید و تمیز هتل، با پنجره‌های گشوده و بوی شرجی و صدای نم‌نم باران. بدون رؤیا. بدون یاد.

*

تاریخ از بیست و یکم عبور می‌کند، بسته را می‌گذارم ته کمد و حدس می‌زنم برای همیشه همان‌جا بماند. آن کارت پستال سفید و آبیِ «سنگبار غم» و لباس سبز مغزپسته‌ای هم. همیشه مجبور بوده‌ام چیزهایی را پیش‌بینی کنم، خودم را برای چیزهایی آماده کنم. امّا دست آخر، هیچ‌وقت نمی‌شود واقعاً آماده بود.

*

دریا خیلی بزرگ بود، آسمان خیلی بزرگ بود، ابرها خیلی بزرگ بودند. تمام دنیای من اگر زیر و رو می‌شد، اگر بارها می‌شکستم و برمی‌خاستم و می‌شکستم، خم به ابروی طبیعت نمی‌آمد. دلم در اتصال با وسعت دریا، آرام بود. غمی یا اضطرابی یا حسرتی نداشتم، هیچ‌چیز کم نبود. 

*

در حافظه‌ام به عقب می‌روم و دنبال نقطهٔ شروع می‌گردم. کار ناممکنی است. فقط می‌دانم که همه‌چیز از آن شب دگرگون شد. بر پردهٔ سفید، محسن نامجو «زلف» را همراه ارکستر سازهای بادی هلند اجرا کرده بود و من در حیرتِ زنجیرهٔ تصادف‌‌های غیرتصادفی به خوابگردها می‌مانستم. بعد در سنگینی سکوت، صدای کوبش قلب خودم را شنیدم. او خندید و با انگشت اشاره‌ دو ضربهٔ آرام به گردنش نواخت، جایی پایین‌تر از گوش چپ، که یعنی «این‌جا را ببوس». طولانی و با تردید نگاهش کردم.

*

در قهوه‌خانه‌ای بین راه، نان تازه را که داغ از تنور سنگی در آمده بود لقمه کردم. گفتم چایم را پررنگ‌تر بریزند و نگاهم را به پیچ و خم رودخانه سپردم. سفر را برای همین دوست داشتم. برای بی‌عجله بودن، بی‌ ساعت و تقویم بودن، بیرون ایستادن از قاعدهٔ معمول زمان و مکان. پیرمرد که روپوش سفید نانواها را به تن داشت پچ‌پچ کنان برای رفقایش می‌گفت که می‌خواهد به بهانهٔ سوختن دستش با آتش تنور، مرخصی بگیرد تا زرشک‌های زمینش را بچیند. دنیا بزرگ بود، آدم‌ها و زندگی‌ها بی‌شمار بودند و کسی من را نمی‌شناخت. رهگذری بودم، قصّهٔ کوتاهی بودم گوشهٔ کتابی قطور. 

*

درد داشتم که با هیچ مسکّنی آرام نمی‌گرفت و نبض می‌کوبید توی سرم و قفسهٔ سینه‌ام را در هم می‌فشرد. نفس‌های عمیق می‌کشیدم تا بگذرد درد بی‌معنی و پراکنده و پرفشاری که می‌پیچید توی کمر و زیر شکمم. میم راست گفته بود، آدم یک بار که زایمان می‌کند دیگر غم‌های بزرگ این‌طور به سراغش می‌آیند. درست همین حالا باید برنامه‌ریزی جشن را می‌سپردند به من. لام از درونم بی‌خبر بود و با «خسته‌ام» دست از اصرار برنداشت. مرا کشید گوشهٔ اتاق و یک‌به‌یک پیراهن‌های مجلسی ماکسی را تنم کرد. به‌ترتیب مشکی، قرمز، آبی روشن و سفید. از نگاه کردن به خودم در آینه پرهیز می‌کردم. 

*

با سین کافهٔ دنج و باصفایی پیدا کرده بودیم در فضای باز و شب‌ها تا دیروقت چای می‌خوردیم و گپ می‌زدیم و دریا را تماشا می‌کردیم که با شتاب از آسمان می‌ریخت پایین. فاصلهٔ کوتاهی است از شادی تا غم. چیزی نگذشته از آن نیمه‌شب که سبکبال زیر باران قدم زدم و شهر از رفت و آمد پرشور مسافرها زنده و بیدار بود و بچّه‌ها با شادی بر شانهٔ پدرها نشسته بودند، و زن‌ها در بساط دست‌فروش‌ها دنبال تی‌شرت‌های رنگی ارزا‌ن‌قیمت می‌گشتند و بخار از سینی باقالی‌‌فروش‌ها بلند می‌شد. فاصله‌ای نیست تا شبی که از پا افتاده خودم را گوشهٔ نیمکت پارک کوچکی رها می‌کنم و دیگر نمی‌توانم راه اشک‌ها را سد کنم و چنان درهم‌شکسته‌ام که از جا برخاستن و به خانه برگشتن سخت‌ترین کار دنیا است. 

*

«صدای پای تو آمد، خیال کردم باد

عبور می‌کند از روی پرده‌های قدیمی»

*

بوی پاییز خیلی دیر از راه رسید. مثل همان وعده‌ که دیگر از وقتش گذشت. حالا چنان خسته‌ام که کلمات از من می‌گریزند. محتاج سکوتم. محتاج نگفتن، نشنیدن، به یاد نیاوردن و نفهمیدن. 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
یاس ..