تمام روز، بهار بود. با لطافتش، سرمستی و اندوه و بلاتکلیفی‌اش.

جاده چرخیده بود و چرخیده بود و منظرهٔ آبی تهران را از ارتفاع تماشا کرده بودیم و من ناگهان چقدر خسته بودم.

در سکوتِ اتاق نیمه‌تاریک دراز کشیدم، خیره به بازی سایه‌ها روی دیوار.

غرق خیال، غرق آوای شجریان، «زین دایرهٔ مینا خونین جگرم می‌ده...»، برای لحظه‌ای تصوّر کردم که می‌توانم آنجا بمانم.

می‌توانستم! یکّه خوردم. چه آزادی هولناکی...

تنها و رها. 

تنها

و

رها

و در این ورطهٔ آزادی سخت گرفتار. 

وا نگذاشته‌ای مرا امّا چه سخت، چه تلخ، چه دیرپا آزموده‌ای. 

آشتی‌ام دادی با سکوت، انزوایم را وسیعتر کردی و عمیقتر، خلوتم را آمیختی به روشن‌ترین الهام‌ها، زیباترین وسوسه‌ها، رنگین‌ترین رؤیاها.

در خاموشی شبم هیاهوی پنهان را تویی که می‌شنوی.

قلبم را تویی که می‌شناسی چه لبریز و خسته است. لبریز. خسته. 

به رنج پشت رنج نواخته‌ای مرا و چنگ که می‌زنم به «فالیفرحوا»، برای دمی کوتاه سر از آب بیرون می‌آورم.

دست و پا می‌زنم هنوز و می‌بینی. می‌دانی حال غریب سحرها را، لبخند می‌زنی لابد، شوری اوّلین لقمهٔ افطارم را که می‌چشی.