یکی به برش نازکش از کیک به چشم معجزه نگاه می‌کند. با اشتیاق می‌چشد و با ولع ادامه می‌دهد و انگشت‌هاش را هم تا آخر یکی‌یکی لیس می‌زند با کیف. یکی به قاچ بزرگ خودش که نیم نه تو بگو یک‌سوم کیک است نگاه می‌کند، به سرنوشت الباقیش فکر می‌کند، به آن خوش‌شانس‌هایی که سهمشان دو سوم بوده است. از بی‌عدالتی دنیا خشمش می‌گیرد، غمش می‌گیرد، جنس و وزن و حجم و مزه‌ی کیک را تحلیل می‌کند، خامه‌ی نوک انگشت و دور لبش را پاک می‌کند مدام. درباره کیک‌های جهان فلسفه می‌بافد، از کیک خوردن خودش ایراد می‌گیرد، از کیک خوردن دیگران ایراد می‌گیرد، مغز وراجش عادت ندارد در سکوت از چیزی لذت ببرد. خیلی وقت‌ها بدجوری توی دسته دوم میافتم. این روزها سعی می‌کنم ذهنم را به سکوت عادت بدهم. گاهی وقت‌ها موفق می‌شوم؛ چه لذتی دارد.