وافل با تاپینگ خامه و موز و توت‌فرنگی قرار بوده تجربه‌ی جدید مفرحی باشد. تهش اینطور پیش می‌رود که این تجربه‌ی جدید و مفرح را با خشم و بغض و به زور چای انگلیسی قورت می‌دهم. بعدش هم می‌آیم می‌نشینم توی ماشین و اشک‌هام راه میافتد. به آن نفرین ناشناخته‌ای فکر می‌کنم که به شکل غیرمنتظره‌ای تمام خوشی‌های این چند وقت را به نکبت تبدیل کرده است. اسمش لابد بداخلاقی است. از بداخلاقی‌ خودم و دیگران چقدر خسته شده باشم خوب است؟


* عنوان از شعر "سوره تماشا"، سهراب سپهری.