هزار بار یادداشتت را می‌خوانم که گذاشته‌ای روی دسته گلی که دیشب برایم خریدی. خیره می‌شوم به پانویس "صبح اول اسفند ماه ۹۵ که بیشتر از پیش دوستت دارم". اشک راه میافتد روی صورتم، از دل‌خستگی. به هزار سالی فکر می‌کنم که منتظرت بودم، هزار باری که به دست آوردمت، صدها باری که از دست دادمت. همیشه خیال می‌کردم آدم‌ها یک روز، یک بار عاشق می‌شوند، می‌رسند یا نمی‌رسند و همه‌چیز یک داستان شاد است یا غمگین با ابتدا و انتهای مشخص. حالا اما می‌بینم که عشق یک ورطه‌ی بی سر و ته است؛ که آرامش و اضطراب و پستی و بلندی و قُرب و بُعدش تا ابد تکرار می‌شود. می‌گردم دنبال اولین عکسی که کنار آن درخت پرشکوفه‌ی کاخ نیاوران گرفتیم. اولین بهاری که دیدمت. پیداش نمی‌کنم. عکس فروردین سال بعدش را پیدا می‌کنم کنار همان درخت و یادم هست که آن روز چقدر عاشقت بودم و می‌دانم اگر کسی به من می‌گفت که می‌‌توانم بیشتر از آن دوستت داشته باشم باور نمی‌کردم. چند بار عاشقت شده باشم، به چند شیوه؟ چند بار گمت کرده باشم و دوباره پیدات کرده باشم؟ غریبه شده باشم و آشنا شده باشم و سال به سال بیشتر خواسته باشمت؟ کسی نگفته بود که عشق، قالی کرمان است؛ قدیمی و لگدخورده‌اش قیمی‌تر. همه می‌گفتند عشق به‌تدریج آنقدر کهنه می‌شود که روزی دیگر اثری ازش پیدا نمی‌کنی. خودم را می‌بینم که در تاریک‌ترین ساعت‌ها دوستت داشته‌ام و در عمق ناامیدی شب‌هایی که خیال کرده‌ام برای همیشه از دستت داده‌ام. خودم را می‌بینم که طاقت یک صبح تا غروب نبودنت را ندارم هنوز هم و این شکنندگی را با همه قدرت و مکنت دنیا عوض نمی‌کنم.