خودم هم نمی‌دانستم چی، فقط عاجزانه دعا‌ می‌کردم اتفاقی بیافتد، چیزی که حالم را عوض کند. شنبه صبح مامان بی‌‌هیچ مقدمه‌ای برایم نوشت که می‌آید... تمام غصه‌ها فراموشم شد. صبح روز تولدش که فرداست می‌رسد. دیگر قرار نیست که یلدا بلندترین شب باشد.