یازده نفر مهمان داشتم دیروز. شب از خستگی گیج گیج بودم. خبر مرگ آن پسر جوان اما تا سحر بیدار نگهم داشت. پس آن آرزوها چه می‌شد؟ آن‌همه برنامه‌ و کار نیمه‌تمام؟ آن ورکشاپ جدید که وقتی خبرش را به ما داد چشم‌هاش برق می‌زد؟ که اشتیاقش را توی تمام حرکاتش می‌دیدی؟ کتابش که همین روزها قرار بود چاپ بشود...؟ قلبم می‌سوخت. به آن لپ‌تاپ سیاه قدیمی که فکر می‌کردم، دلم مچاله می‌شد. توی ذهنم هنوز داشت می‌دوید و تمام انرژی و انگیزه‌ی جوانی توی وجودش جمع شده بود. توی ذهنم هنوز داشت با لبخند از پشت شیشه‌های خیلی ضخیم عینکش به ماها نگاه می‌کرد. چقدر گریستم و چقدر دعا کردم که حالا آرام و راضی باشد.
بیدار شده‌ام، بعد از یک شب تلخ طولانی. بد خوابیده‌ام اما بیدار شده‌ام. باد و باران آمده و هوا عجیب تمیز است و آسمان، فیروزه‌ای برق‌افتاده با ابرهای پنبه‌ای سپید سپید. از آشپزخانه صدای قل‌قل آب کتری می‌آید. چای، آماده و تازه‌دم است. عطر لیلیوم‌های صورتی‌ تازه‌ای که برای مهمانی خریده بودیم همه‌جا پیچیده. روی میز یک سبد رز قرمز و صورتی و یک گلدان بگونیای زرد داریم که مهمان‌ها آورده‌اند. روزهاست که خانه چنین آفتاب روشنی را به خودش ندیده. پرنده‌ها می‌خوانند، و من به شکل غریبی زنده‌ام.