به‌خاطر سرما و گرگ‌و‌میش هوا و برف بود لابد که بعد از نماز صبح بی‌هوا مامان را دیدم-یادش را- جلو چشمم که نشسته است روی مبل و پشت میز اتو، روپوش مدرسه‌ام را اتو می‌کند. بخار سپید اتو با خودش بوی مواد شوینده را پخش می‌کرد توی هوا. همیشه عاشق این بو و این منظره بودم. بخار اتو گرم بود و خانه هم. سوز خاکستری زمستان اما آن بیرون منتظر بود تا بچه مدرسه‌ای‌ها را ببلعد. مامان خودش هیچ‌وقت مدرسه را دوست نداشت. این بود که دلش خیلی برای ما می‌سوخت که صبح زود باید می‌رفتیم مدرسه. هوا که سرد بود، بیشتر. روپوش مدرسه را از یک سنی دیگر خودم باید اتو می‌کردم، مثل خیلی کارهای دیگر که می‌گذاشتند به عهده‌ی خودم تا "مسئولیت‌پذیر" بار بیایم و خوب هم بود با اینکه آن‌وقت‌ها گاهی لجم می‌گرفت. سحرهایی که با چشم‌های هنوز پر از خواب از اتاق می‌آمدم بیرون و می‌دیدم مامان در تاریک‌روشن گوشه‌ی هال نشسته است و لباس‌هایم را اتو می‌کند می‌فهمیدم دلش خیلی برایم سوخته. اینطور وقت‌ها از خداش بود که خودم را به سردردی، دل‌دردی چیزی بزنم و دوباره بخزم زیر گرمای پتو. با لبخند و با صدای آرامی که سعی می‌کرد خیلی هم رضایتش را لو ندهد می‌گفت اشکالی ندارد، یک امروز را استراحت کن... "بزرگ" شده‌ام، مدرسه سال‌هاست که دیگر نمی‌روم. به آن گرم و امن درون خانه و کنار تو اما احتیاج دارم هنوز. به گاهی بهانه‌جویی کردن، از سختی و سرما پشت مهربانی‌ات سنگر گرفتن، آسوده‌خاطر از بودنت به شیرین‌ترین خواب‌ها برگشتن...

* عنوان از ترانه "خونه‌ی ما"، مرجان فرساد.