خواب باران دیدم. خواب یک جنگل سبز و زرد که باران سنگین شاخه‌ها و برگ‌هایش را می‌شُست اما من را خیس نمی‌کرد. صدای موسیقی پیچیده بود در جنگل و من با حیرت به زمین شسته از باران نگاه می‌کردم که چقدر تمیز بود و با شادی هوا را بو می‌کشیدم. از صبح نگاهم به این غل و زنجیر سنگین است که شهر انداخته به پایمان و نمی‌گذارد ازش دور شویم. مویرگ‌هام از تنفس دود تیره شده‌اند، پوستم به اشتیاق هوای تازه زُق‌زُق می‌کند، بدنم تشنه‌ی یک باران تمیز است که بیاید تمام این خمودی چند روزه را که زیر این پتوی غبار و آلودگی تهران دچارش شده‌ایم بشوید و ببرد.