عمیق نگاهم می‌کنی و می‌گویی احساس می‌کنم که بینمان فاصله‌ای هست، چیزی مثل پوست نازک پیاز. من یاد حرفِ نمی‌دانم چه کسی میافتم که نوشته بود فاصله مثل ترک روی شیشه است. "تَرَک"، آن اضطرابِ شکستن را چه خوب می‌رساند. هولی که از یک خط نازکِ شاید به چشم نادیدنی، به دل میافتد. تو یادت بود که اولین بار دستم را همانجا گرفتی؟ بیرون همان عمارت عین‌الدوله که هیچ‌وقت با هم داخلش نرفتیم؟ آن روزها که خاطراتت را از محله‌تان برایم می‌گفتی و کشف کردن کوچه‌ها، کشف کردن بخشی از تو بود... آدمی از معنای پنهان پشت چیزها رنج می‌برد. از چیزهایی که دیده نمی‌شوند. مثل همان پوست نازک پیاز که گرم در آغوش می‌کشی‌ام تا احساسش نکنی و من آن لحظه چقدر دلم می‌خواهد دست و بال زخمی‌ام را پنهان و فراموش کنم. این اما هیچ بد نیست که ته چشم‌های همدیگر را خوب نگاه می‌کنیم به دنبال جرقه‌ی آشنایی که فقط خودمان می‌شناسیمش. اینکه دوباره از میمِ مالکیتی صحبت می‌کنیم که می‌چسبانیم ته اسم یکدیگر. دیشب خواب دیدم که شازده‌کوچولو می‌خوانیم این بار با هم. برایت عجیب نیست؟


* عنوان، عبارتی است از "شازده‌کوچولو"ی آنتوان دو سنت اگزوپری.