صبح که بیدار شدم از این که قرار است چند روز تنها باشم به دلشوره افتادم. بعد از یکی دو ساعت اما آرام‌آرام غرق شدم در سکوت خانه و احساس آرامش کردم. احساس کردم به این تنهایی احتیاج داشته‌ام. گفتنش دشوار است، چیزی درونم اتفاق میافتاد شبیه کشف دوباره‌ی خودم. مواجهه با حقیقتی که متعلقاتش را از او دور کرده باشند و خودش مانده باشد تنها و شسته و رفته. چقدر خوب است که تنهایی همواره برایم چراغ ذکر تو را روشن می‌کند. یاد چند سال پیش افتادم و آن سفر بزرگ و اولین نمازم در غربت. آن احساس عجیبی که داشتم، که دریافتم نزدیکی و آن سفر طولانی مرا از همه‌چیز و همه‌کس جز تو دور کرده است. نگاه که می‌کنم چیز زیادی ندارم. جز همین که اندازه‌ی خودم همیشه در این تاریکی که بخش زیادیش خودساخته بوده دنبالت گشته‌ام. بگذار اسمش را بگذارند "حساسیت". بگذار راهشان را از من جدا کنند و تصمیم‌هایشان را طبق "منطق" و "مصلحت" خودشان و "اقتضای شرایط" پی بریزند. خاطرم آسوده است که در صفحه‌ی دلم چیزی نیست که از نگاه تو پنهان و پوشیده باشد. خاطرم آسوده است که می‌بینی محبتت من را به چیزهایی دلبسته و نزدیک و از کجاها دور می‌کند.