یک جایی از جاده دیگر سیاهی و تاریکی بود فقط، بدون توقفگاهی برای دور زدن. آنجا با خودم فکر کردم آدم تا مطلقِ تاریکی هم که بیاید می‌داند این آخر دنیا نیست. تو بگو ماهور. این خوب است یا بد؟ که سیاهی پایانِ همه‌چیز نباشد و روی ظلمت، ظلمت بیاید و بدانی که بالاتر از سیاهی، سیاهی‌های دیگری هست و شاید، شاید کمی سپیدی و روشنی هم. گهگاه و دور و دیر. چقدر شروع‌ها و پایان‌ها و ادامه‌ها با هم فرق دارند و من چقدر مشتاق برخی پایان‌ها هستم و دلزده و دل‌مرده از برخی شروع‌ها، از برخی مسیرها که هزار بار هم به دقت و رعایت ابتدا کنی‌شان باز هم زمینت می‌زنند. بعضی گفتگوها را دیده‌ای؟ درست شبیه دومینو، به لرزش دست و دل شروع می‌شوند و تنگ کردن چشم‌ها و با وسواس چیدنِ پی‌ در پی قطعه‌ها و آخر هم، آخر هم بناست که یکی بیافتد و تمام سلسله را آوار کند. دلم برای گفتگو با تو تنگ است. که آرام کنی، که آرام کنی، که بسازی، بسازی و من نترسم از باختن، نترسم از انداختن و افتادن. بیا که خشت روی خشتم بند نیست. بیا که دلِ از نو ساختن ندارم هیچ.