"خداوندان اسرار" همایون شجریان را تازه کشف کرده‌ام. شنیدنش برایم یادآور تمام شب‌هایی‌ست که با "شب جدایی"ِ یادگار ماهور زندگی می‌کردم، به وقت شادی، به وقت دلتنگی، و از غرق شدن در زیبایی رازآلودِ آواز همایون خسته نمیشدم. از این آلبومِ تازه پیدا شده، امروز تا سرحد جنون "جانی و صد آه" را به تناوب و تکرار گوش داده‌ام. مثل بیهوده دمیدن در دهان مرده‌ای که نفس از نای و جان از کالبدش رفته باشد. چشمی و صد نم، جانی و صد آه... به هیچ بغض و اشک و آهی اما نتوانسته‌ام زنده کنم هیچ یک از چیزهایی را که دلم می‌خواهد برگردند. ماهور، خودم، تنهاییِ پاک و دست نخورده‌ام، خلوت شب‌های اندوه و اشتیاقم برای رسیدن به آرزوهای آن-روز-و-شب‌ها-ممکن را. تصنیف و آواز هم مثل خیلی چیزهای دیگر به جز یادها چیزی را زنده نمی‌کنند؛ و از یادها مگر جز لذتِ کندنِ پوست روی زخم‌های قدیمی چه چیزی بر می‌آید؟ "جانی و صد آه" را درد کشیده‌ام تمام روز و حالا از یک خون‌ریزی بی‌نتیجه، چقدر زخمی و خسته‌ام.