به گمانم این سرگشتگی، همه‌ی همه‌اش هم تقصیر ما نیست. تقصیر ما نیست اگر همه‌چیز و همه‌جای این شکل از زندگی که به آن دچاریم، ما را از خودمان، و از حقیقت دور و بیگانه می‌کند. آن هنگام که نهیب "اقرأ کتابک"ام زنی، برایت اعتراف می‌کنم که غفلتم را هرگز توجیه و بهانه‌ای نبوده و نیست. پیش از آن اما کاش ببینی که نطفه‌ی زمانه‌ام را با غفلت و طغیان بسته‌اند؛ مرحمت کنی بر قایق شکسته‌ای که تاب گردابش نیست، دستم را در این میانه بگیری. دلم پَر می‌کشد برای آن شکل از زندگی که عشقت در تار و پود روزمره‌اش جاری باشد. مثل کِی و کجای مبهمی که گاه، آثار و بقایای پراکنده‌اش دلم را سخت به خود مشغول می‌کند. آن زمان و مکان نامعلومی که معماری خانه‌ها، کاشی‌کاری مساجد، کرشمه‌ی قلم خطّاط‌ها، نقش و نگارهای فرش، زخمه‌ی تار، ابیات غزل‌، استدلال‌های فلسفه، ادب بازار، آرایش جنگ، و کتاب‌ و کلاس‌ درس همه آشکار یا نهان به ذکر تو روشن بوده‌اند. نه معمارم، نه شاعر و فیلسوف و خطًاط و جنگجو. برای دوست داشتنت، شیوه‌ی الکنِ خودم را دارم. کاش آرایشش دهی به همان سیاقی که می‌پسندی.


* عنوان از مثنوی مولانا