شش ماه است مامان را فقط از پشت اسکایپ شنیده و گاهی دیده ام. به ندرت از غصه های ریز و درشتم برایش گفته ام. چون می دانم بعدش آن سر دنیا شب تا صبح را در اضطراب و بی خوابی سپری می کند. یک وقت هایی برای خودم دلسوزی می کنم، به خاطر این همه تمرکز و تقلای هنگام سلام کردنم تا مطمئن باشم صدایم پرانرژی به نظر می رسد. به خاطر وقت های گریستنم که در می یابم او اینجا نیست تا پنهانی در اتاق خودش پا به پای من گریه کند، و در عوض با جهانی مواجهم که از هر همدلی و فهمی خالی ست. جهانی که مردمانش حرف ها و دردهای نگفته ام را از چشم هایم نمی خوانند، به هر چاق و لاغر شدن نامحسوس و تیرگی پای چشم و جزییات حال روح و جسم من حساس نیستند، دنیایی که از من بی خبرِ است.