از همان دوران شیرین و پرسعادت کودکی آرزو می کردم عمرم کوتاه باشد. درست شبیه آن دمی که از فرط آرامش و خوشبختی یا زیبایی منظره ی پیش چشمت آرزو می کنی دنیا در همان لحظه توقف کند و همه چیز تمام شود. وقتی فکر می کنم برایم عجیب است که ذهن کودکانه ام چطور از هراس های بزرگ شدن به خیال مرگی زودهنگام پناه می بُرد. این روزها بیش از هر زمان دیگری میان اشتیاقم به زندگی و میلم به ترک آن در نوسانم. فکر کردنم به مرگ نه حاصل افسردگی که از سر دلزدگی و دلتنگی است. خیال رها شدن از این زمانه ی پر از سیاهی و جهل و نفرت و خون آرامم می کند. هر سال تا مدت ها بعد از عرفه هنوز به این فراز دعا فکر می کنم:

الهی اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى الْمَذاهِبُ فى سَعَتِها وَتَضیقُ بِىَ الاَْرْضُ بِرُحْبِها

پناهم تویی، آن هنگام که راه ها با همه وسعتشان درمانده ام می کنند و زمین با همه گستردگی اش بر من تنگ می شود.

درمانده ی تنگنای این جهان وسیع بودن، بیماری این روزهای من است. خیلی وقت ها به جایی فکر می کنم که موطن باشد، خانه باشد، بتوان در آن آرام گرفت و به آن دل بست. روی زمین اما پیدایش نمی کنم.